مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

385

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

يافت و در ميان آن باغ ، بركهء آبى از سلسبيل صافتر داشت و در آن باغ ، وحشيان و غزالان و همه‌گونه پرندگان ديد كه بلحنهاى مختلف همىخواندند و هوش از شنوندگان ميربودند . ابراهيم را از ديدن آن باغ ، نشاط و طرب روى داد . دهقان به او گفت : باغ مرا چگونه مىبينى ؟ ابراهيم جواب داد : اين نه باغست ، بلكه بهشت روى زمين است . دهقان بخنديد . پس از آن برخاسته ، ساعتى غايب شد . خوانى بازآورد كه در آن مرغ بريان گشته و طعام لذيذ و حلوا بود . طبق در برابر بنهاد . ابراهيم گفته است كه : من به قدر كفايت ، خوردنى بخوردم . دهقان چون خوردن من بديد ، فرحناك شد و گفت : به خدا سوگند كار ملوك و فرزندان ملوك چنين است . پس از آن چيزهائى كه من باشارت خياط خريده بودم ، بر وى بنمودم . دهقان گفت : اينها را با خويشتن نگاهدار كه در وقتى جميله حاضر شود ، اينها بر تو سود خواهد بخشيد . كه در آن‌وقت ، مأكول از بهر تو نتوانم آورد . پس از آن دهقان برخاسته ، دست مرا بگرفت و مرا بمكانى كه در برابر ايوان جميله بود ، بياورد و در ميان درختان ، عريشه‌اى بساخت و با من گفت : بر اين عريشه فراز شو . وقتى كه جميله بايوان اندر آيد ، تو از اين عريشه او را توانى ديد . ولى او ترا نتواند ديد . و از اين افزون‌تر در نزد من حيلتى نيست . و ترا بايد اعتماد بخداى تعالى كنى . ابراهيم او را شكرگذارى كرده ، دست او را ببوسيد و طبق را كه شربت و كباب در آن بود ، در عريشه گذاشت . و دهقان به او گفت : اى جوان خوب‌روى ، در باغ تفرج كن و از ميوه‌هاى درختان بخورد . كه جميله فردا بتفرج باغ خواهد آمد . آنگاه بتفرج باغ گرائيد و از ميوه‌هاى آنجا همىخورد تا شب برآمد . و آن شب را با وجد و شوق بروز آورد . چون بامداد شد ، دوگانه بگذارد كه ناگاه باغبان با گونهء متغير برسيد و گفت : اى فرزند ، بعرشه فراز شو كه اينك كنيزكان آمدند و جميله پس از ايشان خواهد رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .