مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
386
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و پنجاه و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دهقان به او گفت : اينك كنيزكان رسيدند و جميله نيز به زودى خواهد رسيد . و زنهار كه عطسه كنى و يا سرفه نمائى ، كه من و تو هلاك خواهيم شد . در حال ابراهيم برخاسته ، بعريشه برشد و دهقان برفت . آنگاه پنج تن كنيزكان ماهروى بايوان باغ درآمدند و ايوان را رفته ، گلابش بزدند و فرشهاى ديبا در آن مكان بگستردند و عود و عنبر بر آتشى نهادند . پس از آن پنج تن كنيزكان زهرهجبين كه آلات طرب در كف داشتند و جميله در ميان ايشان بدرون خيمهء ، از ديباى سرخ ميامد . و دختركان ، دامنهاى خيمه را با چنگالهاى زرين برداشته بودند تا اينكه بايوان درآمدند . ابراهيم از جميله و از جامهاى جميله چيزى نديد . با خود گفت : به خدا سوگند كه همه رنجهاى من ضايع شد . آنگاه كنيزكان ، خوردنى پيش آوردند . جميله خوردنى خورده ، دست بشست . پس از آن تختى از براى جميله بنهادند . جميله بر تخت نشسته ، كنيزكان ، آلات طرب همىنواختند و به آوازهاى نشاطانگيز همىخواندند . كه عجوزى در آن ميان برقص اندر آمد . آنگاه كنيزكان پيش آمده ، پردهء برداشتند و جميله بيرون آمد و برقص كردن عجوز همىخنديد . ابراهيم او را بديد و بحلى و حلل او نظاره كرد . بر سر او تاج مرصع با در و گوهر و در گردنش گردنبندى از لؤلؤ و در ميانش كمرى از زبرجد و ياقوت بود . پس كنيزكان در برابر او زمين بوسيدند و بر پاى ايستادند و همىخنديدند . ابراهيم گفته است : چون او را بديدم ، عقل من برفت و از حسن و جمال او بحيرت اندر گشته ، بى خود افتادم . چون به خود آمدم ، اين بيت برخواندم : آمدمت كه بنگرم باز نظر به خود كنم * سير نميشود نظر بسكه لطيفمنظرى آنگاه عجوز با كنيزكان گفت : برخيزيد و رقصان رقصان بخوانيد .