مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
384
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كمان همىجهد . و ملاح بسرعت بازگشت . ابراهيم ، اوصاف باغ را چنانچه خياط به او گفته بود ، مشاهده كرد و در باغ را گشوده يافت و در دهليز ، تختى از عاج و بر آن تخت ، مردى گوژپشت و لطيف منظر نشسته ديد كه جامهاى زرينطراز در بر و دبوس سيمين زراندود در دست داشت . ابراهيم پيش رفته ، دست او ببوسيد . احدب در حسن و جمال او خيره ماند و با او گفت : اى خوبروى ، تو كيستى و ترا باينجا كه رسانيد ؟ ابراهيم گفت : اى عم ، من كودكى نادان و غريبم . پس از آن بگريست . باغبان را دل بر وى بسوخت و او را بر تخت فراز برد و اشك از چشمان او پاك كرد و به او گفت : بر تو باكى نيست . اگر وام دارى ، خداى تعالى وام تو ادا خواهد كرد . و اگر از كسى بيم دارى ، خداى تعالى ترا ايمن خواهد گردانيد . ابراهيم گفت : اى عم ، نه وام دارم و نه بيم . به حمد اللّه خواسته بىشمار دارم . دهقان گفت : اى فرزند ، حاجت تو چيست كه خويشتن را بدين مكان خطرناك انداختهاى ؟ ابراهيم ، حكايت خود بر وى خواند . دهقان چون سخن او بشنيد ، ساعتى سر به زير انداخته ، گفت : اى فرزند ، مگر خياط احدب ترا بسوى من دلالت كرده ؟ ابراهيم گفت : آرى . دهقان گفت : او برادر من است . پس از آن گفت : اى فرزند ، اگرنه محبت تو در دل من جاى گرفته بود و اگرنه رحمت ميآوردم ، ترا و برادر خود ، خياط را با دربان كاروانسرا و زن او هلاك ميكردم . پس از آن گفت : اى فرزند ، بدان كه اين باغ در روى زمين ، مانند ندارد و اين باغ ، لؤلؤ نام دارد و هيچكس جز سلطان و من و جميله بر اين باغ داخل نگشته . و من بيست سالست كه در اين باغ هستم . كسى را نديدهام كه بدين مكان درآيد . و در هرچهل روز ، جميله بكشتى نشسته ، با كنيزكان خود بدين باغ آيد . و لكن من يك جان بيش ندارم . او را در سر كار تو بازم و خود را فداى تو كنم . در آن هنگام ابراهيم ، دست او را ببوسيد . دهقان به او گفت : در نزد من بنشين تا از بهر تو تدبيرى كنم . پس از آن دهقان دست ابراهيم گرفته ، بباغ اندر آورده ، ابراهيم ، باغ را گمان كرد كه بهشت است و آنجا را نزهتگاهى عجيب