مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

377

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دست بشستند . ولى آن پسر را چشم در صورتها و فرشهاى خانه بود . پس از آن بسوى انبانى كه با خود داشت ، التفات كرده ، او را نديد . گفت : سبحان اللّه . لقمه‌اى خوردم كه يك درم يا دو درم قيمت داشت . انبانى از من برفت كه سى هزار دينار زر و گوهر در آن بود . پس از آن ساكت شد و سخن گفتن نتوانست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن پسر چون انبان را ناپيدا ديد ، اندوهى بزرگ بر وى روى داد . آنگاه شيخ ، شطرنج پيش آورده ، به او گفت : بازى مىكنى يا نه ؟ آن پسر گفت : آرى . چون بازى كردند ، شيخ برو غالب آمد . آن پسر ، بازى ترك كرده ، برخاست . شيخ گفت : اى پسر ، ترا چه روى داد ؟ آن پسر جواب داد : انبان خويش همىخواهم . شيخ برخاسته ، انبان او بياورد و گفت : اى خواجه ، اينك انبان تو كه در نزد من بود . آيا بازى ميكنى يا نه ؟ آن پسر گفت : آرى . آنگاه با شيخ بازى كرده ، بر وى غالب آمد . آن مرد گفت : چون فكر تو بانبان مشغول بود ، من بر تو چيره شدم . اكنون كه انبان بازآوردم ، تو بر من غالب آمدى . پس از آن شيخ گفت : اى فرزند ، مرا خبر ده كه از كدام شهرى ؟ آن پسر جواب داد : از مصرم . شيخ پرسيد : سبب آمدن تو ببغداد چيست ؟ در حال ، آن پسر ، صورت بيرون آورده ، گفت : اى عم ، بدان كه من پسر خصيب ، سلطان مصرم و اين صورت در نزد مردى كتاب‌فروش ديده ، شيفته اين صورت گشتم و از نقاش اين صورت بازپرسيدم . گفتند : صورت‌گر اين در محلت كرخ و در كوچه زعفران ، مرديست كه ابو القاسم صندلانى نام دارد . و من پاره‌اى مال با خود گرفته ، تنها بسوى اين شهر آمدم و كسى را از حالت خود آگاه نكردم . اكنون از احسان تو همىخواهم كه مرا بابو القاسم دلالت كنى تا از او سبب نقش