مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

378

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين صورت بازپرسم و بدانم كه اين صورت كيست . و هرچه او از من بخواهد ، مضايقتى نخواهم كرد . آن مرد گفت : اى فرزند ، ابو القاسم صندلانى منم و اين كاريست عجيب كه چگونه تقدير ، ترا بسوى من آورده . چون آن پسر سخن او بشنيد ، بر پاى خاسته ، دست او را بوسه داد و به او گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا خبر ده كه اين صورت كيست . در حال آن مرد برخاسته ، مخزنى را بگشود و كتابى چند از مخزن بدر آورد كه در آن كتابها صورتى چند نقش كرده بودند . و از جمله صورتها همين صورت بود . آن مرد گفت : اى فرزند ، بدان كه خداوند اين صورت ، دختر عم منست و او را مقام در بصره و پدر او حاكم بصره است كه ابو الليث نام دارد . و آن دختر را جميله گميله گويند . در روى زمين ، خوبروتر از او كسى نيست . و لكن او رغبت بمردان ندارد و ايشان را ناخوش هميدارد و كسى نام مردان در مجلس او نتواند برد . به قصد تزويج او بسوى عم خود رفتم و مالها بذل كردم . او دعوت من اجابت نكرد . دخترش از قصد من آگاه شد . خشمگين گشت و سخنانى چند به من پيغام فرستاد كه از جملهء آنها گفته بود : اگر ترا عقلى هست ، درين شهر اقامت مكن و اگرنه هلاك شوى . خون تو در گردن خود تست . اى فرزند ، چون آن دختر باسطوت و ستمكار بود ، من هراس كرده ، با خاطر شكسته از بصره بدر آمدم و صورت او را در كتابها نقش كرده ، بشهرها فرستادم . شايد كه بدست چون تو پسرى خوبرو بيفتد و او خود را بحيلتى به آن دخترك رساند كه شايد دختر بر وى عاشق شود . چون ابراهيم خصيب اين سخن بشنيد ، سر به زير انداخته ، ساعتى بفكر فرو رفت . صندلانى گفت : اى فرزند ، من در بصره و بغداد بخوبروئى تو كس نديده بودم . گمان دارم كه چون او ترا ببيند ، به تو عاشق شود . آيا ميتوانى كه هروقت به او ظفر يا بى و با او جمع شوى ، او را يك نظر از دور به من بنمائى ؟ ابراهيم گفت : آرى . صندلانى گفت : چون چنين است ، در نزد من بمان تا روزى كه سفر كنى . ابراهيم گفت : من اقامت نتوانم كرد . كه در دل من از عشق او آتشى است