مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

376

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

رهنمون قدر ، او را بكوچهء برسانيد كه در آن كوچه ، ده حجره مقابل يكديگر بودند . و در صدر كوچه ، درى بود يك‌پارچه كه بر آن در ، حلقه‌اى بود سيمين و در كنار در ، دو مصطبهء از رخام و مرمر بودند كه با فرشهاى نيكو مفروش گشته . و در يكى از آن دو مصطبه ، مردى نيكوصورت و باهيبت نشسته ، جامهء فاخر در برداشت . و پنج تن مملوكان ماهروى در برابر او ايستاده بودند . آن پسر ، علامتهائى كه كتاب‌فروش گفته بود ، در آن مرد يافت و او را بشناخت و به آن مرد سلام داد . او رد سلام كرده ، مرحبائى زد و او را بنشاند و از حالتش بپرسيد . آن پسر گفت : من غريبم و از احسان تو هميخواهم كه در اين كوچه ، خانهء خالى از بهر من تهيه ببينى . در حال ، آن مرد بانگ برزد و گفت : اى غزاله . آنگاه كنيزكى لبيك‌گويان بيرون آمد . آن مرد گفت : پارهء از خادمان با خويشتن بردار و بسوى فلان خانه شويد و او را بروبيد و فرش در وى بگستريد و تمامى ما يحتاج از ظرف و چيزهاى ديگر از بهر اين جوان نيكوروى بگذاريد . پس كنيزك بيرون آمده ، چنان كرد كه خواجه فرمود . پس از آن شيخ ، آن پسر را برداشته ، بسوى خانه آمد . آن پسر گفت : اى خواجه ، اجرت اين خانه چند است ؟ شيخ گفت : اى خوبروى ، تو در اينجا هستى ، من از تو اجرت نخواهم گرفت . پس از آن شيخ بپسر گفت : آيا با من شطرنج‌بازى ميكنى ؟ آن پسر گفت : آرى . پس با يكديگر چند كرّت بازى كردند . آن پسر بشيخ غالب آمد . شيخ گفت : اى پسر ، احسنت كه صفات تو كامل است . به خدا سوگند در بغداد كسى نيست كه به من غلبه تواند كرد و تو بر من غالب شدى . پس از آن شيخ به آن پسر گفت : اى خواجه ، همىخواهم كه به منزل درآئى و طعام بخورى . آن پسر دعوت اجابت كرد و با او به خانه اندر شد . خانه‌اى ديد در غايت خوبى كه به آب زرش منقش كرده بودند و همه‌گونه صورتها و گونه‌گونه فرشها و متاعها در آن خانه بود كه زبان در وصف آنها عاجز ميشد . پس از آن شيخ بحاضر آوردن طعام بفرمود . مائدهء كار صنعاى يمن بنهادند و چهل لون خوردنى فروچيدند كه طعامى از آنها بهتر و لذيذتر يافت نمىشد . پس از آن به قدر كفايت خوردنى خورده ،