مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
375
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خداوند اين صورت خبر ميداد كه اگر زنده ميبود ، من در وصل او حيلتى مىكردم و اگر صورتى بود بىاصل ، اين ميل ترك مىكردم و خود را از بهر چيزى كه حقيقت ندارد ، نمىآزردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون روز آدينه برآمد ، پسر خصيب بر آن شيخ كتابفروش بگذشت . شيخ از بهر او بر پاى خاست . ملكزاده گفت : اى عم ، مرا از صورتگر اين صورت باخبر كن . آن مرد گفت : اين صورت را مردى از اهل بغداد نقش كرده كه او را ابو القاسم صندلانى گويند كه در محلت كرخ جاى دارد . و نميدانم اين صورت ، صورت كيست . در حال ، آن پسر از نزد او برخاسته ، نماز آدينه در جامع بجاى آورد و بسوى خانه بازگشت و انبانى از زر و گوهر كه قيمت آنها سى هزار دينار بود ، برداشته ، تا بامداد صبر كرد . على الصباح بيرون آمده ، كسى را از حالت خود آگاه نكرد . چون بخارج شهر برآمد ، بدوى را در آنجا بديد و به او گفت : اى عم ، ميانهء من و بغداد چهقدر مسافتست ؟ بدوى جواب داد : اى عم ، تو در كجائى و بغداد كجاست ؟ ميانهء تو و بغداد ، دو ماهه مسافتست . آن پسر با بدوى گفت : اى عم ، اگر مرا ببغداد رسانى ، يكصد دينار زر با اين اسب كه هزار دينار قيمت دارد ، به تو بدهم . بدوى گفت : اللّه على ما تقول وكيل . 20 و لكن امشب در نزد من فرود آى . آن پسر ، سخن او را اجابت كرد و شب را نزد او بسر برد . چون فجر بدميد ، بدوى او را برداشته ، از راه نزديك بسرعت همىبرد تا اينكه ببغداد رسيدند . بدوى گفت : اى خواجه ، الحمد للّه على السلامه . اين شهر بغداد است . آن پسر فرحناك شده ، از اسب به زير آمده ، اسب را با يكصد دينار زر ببدوى عطا كرد . پس از آن انبان برداشته ، از محلت كرخ همىپرسيد و همىرفت تا اينكه