مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

366

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در آن خانه نقل نمودم و تا سه روز در آن خانه اقامت كردم . پس از آن در يكى از روزها پاره‌اى از مال برداشته ، روى بتفرج گذاشتيم . و آن روز روزى آدينه بود . بسوى جامع منصور 18 رفته ، صلوة آدينه بجاى آوردم و با مردم بمكانى كه قرن الصراطش ميگفتند ، بيرون رفتم . در آنجا قصرى ديدم بلند كه او را منظره بسوى دجله مىنگريست . من در ميان مردمان به آن قصر شدم . در آنجا شيخى ديدم نشسته و جامهاى نيكو دربر دارد و رايحهء خوش از او همىآيد . و در خدمت او چهار تن كنيزكان و پنج تن غلامان بودند . من از شخصى نام و صنعت آن شيخ بازپرسيدم . آن شخص گفت : اين شيخ طاهر بن علاست كه هركس نزد او آيد ، بخورد و بنوشد و بآواز خوبرويانى كه در نزد او هستند ، گوش بسپارد . من گفتم : به خدا سوگند ديرگاهى است كه من از پى چنين شخص ميگشتم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن جوان گفت : اى خليفه ، من پيش آن جوان رفته ، او را سلام دادم و به او گفتم : اى خواجه ، هميخواهم كه امشب مهمان تو شوم و از شنيدن آواز كنيزكى برخوردار باشم . شيخ گفت : جاى در چشم من دارى . و لكن اى فرزند ، در نزد من كنيزكان خوبرو بسيارند . و شنيدن آواز هر يك را قيمتى است . اى خليفه ، من از آن پس ، تمام اندوخته و دارايى خود را كه دهها هزار دينار بود ، در راه شنيدن آواز كنيزكان در يك سال به هدر دادم . چون چيزى از مال در نزدم نماند ، شيخ كنيزكان با من گفت : اى فلان . گفتم : لبيك . گفت : عادت ما اينست كه اگر بازرگانى در نزد ما بيچيز شود ، سه روز او را مهمان كنيم . تو يك سال است در نزد ما خورده و نوشيده‌اى و آنچه دلت خواسته از آواز كنيزكان شنيده‌اى . آنگاه رو بغلامان كرده ، گفت : جامه از