مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
367
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين بركنيد . غلامان ، جامه از من كنده ، جامه كه پنج درم قيمت داشت ، به من پوشانيدند . و ده درم سيم به من داده ، با من گفت : خاطر تو نگاه داشته ، ترا نزدم و دشنامت ندادم . و لكن بيرون شو و از پى كار خويش رو . اگر در اين شهر بمانى ، خونت بهدر خواهد رفت . ايها الخليفه ، من با دل پريشان و دماغ ماليده بيرون آمدم و نمىدانستم كه بكدام سو روم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، جوان گفت : نمىدانستم كه بكدام سو روم . هزاران اندوه در دل من فرود آمد و با خود گفتم : چگونه مىشود كه با هزارهزار دينار زر بسوى اين شهر بيايم و تمامت آنها در خانهء اين شيخ پليد تلف كنم و از آنپس با خاطر شكسته و تن برهنه از نزد او بيرون روم ؟ پس سه روز در بغداد اقامت كردم و خوردنى و نوشيدنى نچشيدم . در روز چهارم ، سفينهاى ديدم كه بسوى بصره روان است . در آن سفينه نشسته ، ببصره رفتم و ببازار داخل شدم . بغايت گرسنه بودم . مردى بقال ، مرا بديد . برخاسته در آغوشم گرفت . كه او با من و پدر من شناسا بود . پس آن بقال ، حالت من بازپرسيد . من تمام حكايت با او حديث كردم . جواب داد : به خدا سوگند اين كارها به كار خردمندان نمىماند . اكنون كه اين ماجرى بر تو رفته ، چه در دل دارى و چه خواهى كرد ؟ گفتم : اى عم ، نميدانم چه كار كنم ؟ جواب داد : در نزد من مىنشينى كه خرج و دخل مرا بنويسى و هرروز ده درم به تو دهم و خورش و پوشش تو بذمت من باشد ؟ من گفتم : آرى ، چنين كنم . ايها الخليفه ، يك سال نزد او نشستم تا يكصد دينار پديد آوردم . آنگاه در كنار دريا غرفهء كرايه كردم كه شايد يكى كشتى بيايد و بضاعتى در آن كشتى باشد و من با آن زرها ، بضاعت شرى كرده ، بسوى بغداد ، روم . و پيوسته در اين