مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
365
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن جوان گفت : ايها الخليفه ، حديث من عجيب و كار من غريب است . خليفه گفت : مرا آگاه كن . شايد شفاى تو در دست من باشد . آن جوان گفت : ايها الخليفه ، من مردىام بازرگان و از شهر عمانم . پدر من بازرگانى بود خداوند مال و او را در دريا سى كشتى بود كه در هرسال سى هزار دينار اجرت ميگرفت . و او مردى بود كريم . چون او را هنگام وفات دررسيد ، مرا نزد خود خوانده ، وصيت بگذارد و درگذشت . و پدر من شريكها داشت كه از مال او تجارت ميكردند و در دريا سفر مينمودند . اتفاقا من روزى با جماعتى از بازرگانان در منزل خود نشسته بودم كه غلامى از غلامان من درآمده ، گفت : اى خواجه ، مردى بر در ايستاده ، دستورى همىخواهد . من او را جواز دادم . او به خانه درآمد و چيزى سرپوشيده بر سر داشت . او را در برابر من نهاده ، سر آن بگشود . ديدم كه طبقى است پر از ميوهها در غير موسم ميوه . من او را بنواختم و يكصد دينار به او عطا كردم . آن مرد شكرگويان بازگشت . پس از آن ميوهها را بيارانى كه حاضر بودند ، بخش كردم و از ايشان پرسيدم كه : اين ميوهها از كجاست كه اينها در شهر ما پديد نيايند ؟ بازرگانان گفتند كه : اين ميوهها از بصره است . پس از آن اوصاف بصره و نيكوئيها و خوبيهاى آن ياد كردند و گفتند : در ميان شهرها بهتر از بغداد جائى نيست و سيرت مردمان آنجا از همهء مردمان شهرها بهتر و هوايش از هواى ديگر جاها خوشتر است . مرا نفس ببغداد مشتاق شد و خاطرم بديدن آن متعلق گشت . در حال برخاسته ، عقار و ضياع و املاك و كشتيها و غلامان و كنيزان را بفروختم . مرا جز گوهرها و معدنيات ، هزارهزار زر سرخ جمع آمد . يكى كشتى كرايه كرده ، مالهاى خود بر آن كشتى بنهادم و شبانروز سفر همىكردم تا ببصره رسيدم . چند روز در آنجا اقامت كرده ، سفينهاى كرايه كردم و مال در آن سفينه گذاشته ، روزى چند سفر كردم تا ببغداد رسيدم . در آنجا از مسكن بازرگانان و از بهترين مكانها جويان شدم . مرا بمحلهء كرخ دلالت كردند . بسوى آن محلت آمده ، بكوچهء كه درب الزعفران نام داشت ، خانهاى كرايه كردم و همهء مال خود