مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
352
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و چهل و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، داماد خود را وزير ميمنه و خباز را وزير ميسره گردانيد . و عبد اللّه برى را تا يك سال كار اين بود كه ميوه برده ، با گوهر تبديل مىكرد . وقتى كه ميوه در باغها نبود ، عبد اللّه برى ، زبيب و بادام و فندق و جوز انجير گرفته ، بسوى او مىبرد و هرچه عبد اللّه برى بسوى او ميبرد ، او قبول ميكرد و ظرف او را پر از گوهر و معدنيات كرده ، بر وى رد مينمود . اتفاقا روزى از روزها عبد اللّه برى به عادت معهود ، طبق پر از نقل كرده ، بسوى دريا برد . عبد اللّه بحرى ، طبق بگرفت . عبد اللّه برى در ساحل نشسته ، عبد اللّه بحرى در ميان دريا نزديك ساحل بنشست و با يكديگر بحديث در پيوستند و از هرسوى سخن همىگفتند تا اينكه سخن ايشان بذكر مقابر كشيد . عبد اللّه بحرى گفت : اى برادر ، ميگويند كه پيغمبر عليه السلام در برّ مدفون است . آيا تو قبر او مىشناسى يا نه ؟ عبد اللّه جواب داد : آرى مىشناسم . عبد اللّه بحرى پرسيد : قبر پيغمبر در كدام مقام است ؟ جواب داد : در شهرى است كه او را مدينهء طيبه گويند . عبد اللّه بحرى پرسيد : آيا ساكنان برّ ، او را زيارت مىكنند ؟ عبد اللّه جواب داد : آرى . عبد اللّه بحرى گفت : گوارا باد برّيان را به زيارت چنان پيغمبر كريم رؤفى كه هركس او را زيارت كند ، مستحق شفاعت او گردد . اى برادر ، تو او را زيارت كردهاى يا نه ؟ عبد اللّه برى جواب داد : زيارتش نكردهام از آنكه من فقير بودم و چيزى كه در راه زيارت او صرف كنم ، نداشتم و من مال نداشتم مگر از آنوقت كه ترا شناختهام و تو اين احسانها به من كردهاى . ولى اكنون بر من واجب است كه حج بيت الحرام كرده ، پيغمبر عليه السلام را نيز زيارت كنم . و مرا از اين كار بازنداشته ، مگر محبت تو . كه من يك روز از تو جدا نتوانم زيست . عبد اللّه بحرى گفت : مگر محبت من مقدمست به زيارت پيغمبر عليه السلام كه ترا ببهشت خواهد برد ؟ گفت : لا و اللّه . زيارت او نزد من بر همه