مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
351
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و همهروزه بدكان خباز مىگذشت و دكان او را بسته ميديد و تا ده روز دكان خباز را بسته يافت . و از خباز اثرى نديد . در كار او بفكرت اندر شد و از همسايهء خباز ، حالت او بازپرسيد . آن مرد گفت : اى خواجه ، بيمار است و از خانه بدر نتواند شد . عبد اللّه پرسيد : خانهء او كجاست ؟ جواب داد : در فلان كوچه است . عبد اللّه بسوى او رفته ، در بكوفت . خباز سر از منظره بيرون كرده ، رفيق خود ، صياد را بديد كه سبدى بر سر دارد . فرود آمده ، در بگشود . صياد او را در آغوش گرفت و به او گفت : اى رفيق ، حال تو چونست ؟ كه من هرروز از دكان تو عبور كرده ، او را بسته ميديدم تا اينكه از همسايهء تو جويان شدم . او مرا خبر داد كه تو بيمارى . آنگاه خانهء ترا پرسيده ، نزد تو آمدم . خباز گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهد . مرا بيمارى نيست . لكن من شنيدم كه مردمان ، ترا دزد گفتهاند و ملك ترا گرفته است و بدينسبب من هراس كرده ، دكان فروبسته پنهان شدم . صياد ، خباز را از قضيت خود آگاه كرده ، آنچه از شيخ گوهريان و ملك بر وى رفته بود ، بيان كرد و به او گفت : ملك مرا وزير خود كرد و دختر به من تزويج نمود . پس از آن با خباز گفت : آنچه گوهر در اين سبد است ، بگير كه نصيب تست و بيم مدار . پس از آن از نزد خباز بيرون آمده ، با سبد خالى بسوى ملك رفت . ملك گفت : اى داماد ، مگر امروز با رفيق خود ، عبد اللّه بحرى ملاقات نكردهاى ؟ عبد اللّه برى گفت : بسوى رفيق خود رفتم . آنچه او به من داده بود ، برفيق خود ، خباز دادم كه او را بر من بسى نكوئىها بود . ملك پرسيد : خباز كيست ؟ عبد اللّه جواب داد : او مردى است خداوند احسان . و او و مرا در ايام بىچيزى ، چنين و چنان در ميان گذشته . ملك گفت : مرا نيز نام ، عبد اللّه است . و همه عباد اللّه ، برادران يكديگرند . اكنون بفرست رفيق خود ، خباز را بياورند تا من او را وزير ميسره گردانم . عبد اللّه برى كسى بسوى او فرستاد . چون عبد اللّه خباز در نزد ملك حاضر شد ، ملك حله بر وى پوشانيده ، او را وزير ميسره گردانيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .