مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
35
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
است كه بقصر درآمده ، در كنار درياچه نشستند . و در ميان آن پرندگان ، يكى از همه نيكوتر بوده است كه او پرندگان ديگر را منقار ميزده است و پرندگان ديگر نميتوانستند كه دست بسوى او دراز كنند . پس از آن پرندگان با چنگالهاى خويشتن جامهاى پر از خويشتن دور كرده ، هريكى دخترى قمرمنظر گشتهاند . و حسن ايستاده ، بر ايشان نظر مىكرده است . آنگاه دختركان با جامههاى ديگرشان بدرياچه فرورفته ، ببازى مشغول شدهاند و آن دخترك نكوروى ، دختركان ديگر را به آب فرومىبرده است و هيچيك از ايشان نميتوانسته كه دست بسوى او دراز كنند . و آن دخترك از همه دختركان ، نكوروىتر بوده است . و پيوسته ايشان درين حالت بودهاند تا اينكه هنگام پسين در ميرسد و ايشان از درياچه بدر آمده ، جامهء پر دربر كنند و به هوا بپرند . حسن را دل بر ايشان مشغول گشته ، آتش دلش شعلهور ميگردد و از نگرفتن جامهء پر آن دخترك پشيمان مىشود و بدينسبب عشق بر وى چيره گرديد و از خواب و خور بازماند و پيوسته او را حالت چنين بوده است تا سر ماه نو . آنگاه دختركان به عادت خويشتن بكنار درياچه فرود آيند و جامهاى پر كنده ، بدرياچه اندر شوند . در حال ، حسن ، جامهء پر دخترك نكوروى بدزدد و او را در جائى پنهان كند . پس از ساعتى دختركان ديگر جامهء پر دربر كرده ، بپرند . و حسن برخاسته ، آن دخترك را بگيرد و از فراز قصر به زير آورد . دختركان چون اين سخن از خواهر بشنيدند ، گفتند : اكنون آن دخترك قمرمنظر كجاست ؟ خواهر حسن گفت : اكنون او در نزد حسن است . دختركان گفتند : اى خواهر ، صفت او با ما بگو . خواهر حسن گفت : اى خواهران ، او را حسن و جمال و قد بااعتدال و ابرو و زلف و خال چنانست كه شاعر گفته : بهشتست آنكه من ديدم نه رخسار * كمند است آنكه او دارد نه گيسو لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پر پرستو نه مرواريد از آب شور خيزد * ورا در آب شيرينست لؤلؤ