مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

36

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غريبى سخت مطبوع اوفتاده * بتركستان رويش خال هندو عجب گر در چمن بر پاى خيزد * كه پيشش سرو ننشيند به زانو لب خندان و شيرين منطقش را * نشايد گفت جز ضحاك جادو اگر بينندش اندر محفل عام * دو صد فرياد برخيزد ز هرسو چون دختركان وصف او بشنيدند ، روى بحسن كرده ، گفتند : او را بما بنماى . حسن برخاسته ، ايشان را بسوى منزل برد . چون دختركان بغرفه اندر شدند و جمال او بديدند ، در برابر او زمين بوسه داده ، از حسن و جمال او شگفت ماندند و او را سلام داده ، گفتند : اى دختر پادشاه بزرگ ، اگر خيال اين جوان آدميزاد با خود ميديدى ، هرآينه در عجب ميشدى . و او اكنون بر تو مفتونست . و لكن اى ملكه ، نيت او پاك است و هميخواهد كه بسنت رسول ، ترا تزويج كند . اگر ما ميدانستيم كه دختران از مردان بىنياز خواهند ، هرآينه اين جوان را از تو منع ميكرديم . و اگرنه جامهء پر ترا سوزانده بود ، او را گرفته ، به تو ميداديم . پس از آن يكى از دختركان با ملكه متفق گشته ، از طرف او وكيل شد و او را بحسن تزويج كرد و دست او را بدست حسن بگذاشت و بدانسان كه شايستهء دختران ملوكست ، از بهر او عيش برپا كردند و حسن را بنزد او بردند . حسن چون با او ازدواج كرد ، مهرش بر او افزون شد و از وصل او خرسند گشته ، اين ابيات برخواند : بر دلم از شادى ديدار او * رنج جهان جمله فراموش بود بود چو زهره دل من بانشاط * زانكه بتم زهره بناگوش بود چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و دويم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن چون ابيات برخواند ، دختركان بر در