مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

347

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جواب داد : مرا نام ، عبد اللّه است . آن مرد گفت : تو عبد اللّه برى ، من عبد اللّه به حرام . در اين مكان بايست تا من هديتى از بهر تو بياورم . عبد اللّه بحرى اين بگفت و در دريا فرورفت . آنگاه عبد اللّه برى از رها كردن او پشيمان شد و با خود ميگفت : او هرگز بسوى من بازنخواهد گشت . او مرا مسخره نموده ، خود را از من خلاص نمود . اگر من او را نگاهداشته ، به شهر مىبردم ، مردم برو تفرج كرده ، درمى چند به من ميدادند و او را به خانه بزرگان مىبردم . پس عبد اللّه برى از رها كردن او بندامت و افسوس ايستاده ، خويشتن ملامت همىكرد كه ناگاه عبد اللّه بحرى بسوى او بازگشت و هردو دست او پر از لؤلؤ و مرجان و زمرد و ياقوت بودند و با عبد اللّه برى گفت : اى برادر ، بر من مگير كه ظرفى با خود نداشتم كه آن را پر كرده ، نزد تو آورم . در آن هنگام ، عبد اللّه برى فرحناك گشته ، گوهرها بگرفت و با او گفت : هرروز هنگام برآمدن آفتاب بدين مكان آى . پس عبد اللّه بحرى به دريا اندر شد . و اما صياد ، شادمان به شهر درآمد و همىرفت تا بدكان خباز رسيد و با او گفت : اى برادر ، گشايش به من روى داد . حساب خود با من بكن . خباز گفت : حاجت به حساب نيست . اگر چيزى دارى ، به من ده و اگر ندارى ، نان را با پنج درم گرفته ، برو تا اينكه ترا گشايش روى دهد . صياد گفت : اى برادر ، از عطيت پروردگار ، گشايش به من روى داده و ترا در نزد من مالى بسيار مانده . آن را بستان . و دست برده ، مشتى لؤلؤ و مرجان و ياقوت بوى داد و به او گفت : پاره‌اى دينار و درم به من ده كه من او را صرف كنم تا اين گوهرها بفروشم . خباز هرچه درم در پيش داشت ، به او داد و هرچه نان در آنجا بود ، بر طبق نهاده ، با صياد گفت : من غلام توام . پس طبق بر سر گرفته ، از پى صياد همىرفت تا اينكه نان بخانهء صياد برسانيد . پس از آن ببازار رفت . گوشت و سبزى و گونه‌گونه ميوه‌ها بياورد و تمامى آن روز ، دكان ترك كرده ، به خدمت صياد مشغول بود . صياد گفت : اى برادر ، رنج بردى و خويشتن را بيازردى . خباز گفت : خدمت تو مرا فرض است كه مرا تو باحسان خود فروگرفتى . من اكنون از خادمان توام . صياد گفت :