مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
348
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
در تنگى و گرانى ، خداوند احسان ، تو بودى . و آن شب را خباز در نزد صياد بروز آورد و با يكديگر صديق شدند . صياد ، واقعهء خود و عبد اللّه بحرى را با زن خود بازگفت . زن فرحناك گشته ، به او گفت : راز خود پوشيده دار كه حاكمان بر تو دست نيابند . صياد گفت : اگر راز خود از تمامت مردمان بپوشم ، از خباز نخواهم پوشيد . پس چون بامداد روز ديگر برآمد ، صياد ، سبدى را از همهگونه ميوها پر كرده ، پيش از آفتاب ، ميوها برداشته ، رو بسوى دريا گذاشت . چون بكنار دريا رسيد ، گفت : اى عبد اللّه بحرى ، كجائى ؟ در حال ، عبد اللّه بحرى لبيكگويان بدر آمد . عبد اللّه برى ميوها پيش برد و عبد اللّه بحرى ، سبد ميوها برداشته ، در آب فرورفت . پس از ساعتى بيرون آمده ، همان ظرف را پر از گونهگونه گوهرها بياورد . عبد اللّه سبد برداشته ، بسوى شهر بازگشت . چون بدكان خباز رسيد ، خباز گفت : اى خواجه ، نان خوب و ممتاز پخته ، به خانه فرستادم و اكنون نيز بپختن نانهاى روغنى مشغولم . هروقت تمام شود ، خود بياورم . پس از آن ببازار رفته ، گوشت و سبزى از بهر تو شرى كنم . صياد سه مشت از آن گوهرها به دو داد و خود بسوى خانه رفته ، گوهرها در خانه گذاشت . و مقدارى از گوهرهاى قيمتى برداشته ، بسوى بازار گوهريان رفت و بر دكان شيخ گوهريان ايستاده ، به او گفت : اين گوهرها از من شرى كن . شيخ گفت : گوهرها به من بنما . عبد اللّه برى گوهرها به او بنمود . شيخ سؤال كرد : جز از اينها نيز گوهرى هست ؟ گفت : در نزد من سبدى پر از گوهرهاست . شخ سؤال كرد : خانهء تو در كجا است ؟ عبد اللّه جواب داد : در فلان محلتست . آنگاه شيخ ، گوهر از وى بستد و با تابعان خود گفت : او را بگيريد كه او دزد است و گوهرهاى ملكه را دزديده است . پس آن شيخ فرمود او را بيازردند و بازوان او را ببستند . همهء مردم برو گرد آمده ، ميگفتند : الحمد للّه دزد را بگرفتيم . و يكى از ايشان مىگفت : متاع فلان شخص را ندزديده مگر اين خبيث . و هريكى از ايشان بطرزى سخن ميگفتند و آن صياد خاموش بود و به كسى جواب نمىداد . او را در پيش ملك