مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
339
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
انگشترى ملك بوده است كه اين ماهى او را فروبرده ، نصيب تو بوده است . و لكن تو خاصيت اين نميدانى . ابو صبر گفت : لا و اللّه نميدانم . قبطان گفت : اين انگشتر ، طلسم است . ملك بهركس كه خشم گيرد ، سوى او به اين انگشترى اشارت كند . در حال ، سر او از تن جدا شود . لشكريان از بيم اين انگشترى ، ملك را طاعت كنند . ابو صبر از اين سخن فرحناك شد و با قبطان گفت : مرا نزد ملك بازگردان . گفت : آرى ، ترا بازگردانم . كه ديگر بر تو از ملك بيم ندارم كه اگر تو كشتن او را بخواهى ، با دست بسوى او اشارت كنى . سر او از تن جدا خواهد شد و اگر مىخواهى ، تمامت لشكر او توانى كشت . پس از آن قبطان ، او را بزورق گذاشته ، بسوى شهر بازآورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون قبطان ، ابو صبر را به شهر بازآورد ، ابو صبر نزد ملك درآمد . ملك را ديد نشسته و لشكريان در برابر او ايستادهاند و از تلف شدن انگشترى سخت اندوهناكست ولى به كسى نمىتواند گفت . چون ملك را چشم بابو صبر افتاد ، به او گفت : مگر نه ترا به دريا انداختيم ؟ چون بيرون آمدى ؟ ابو صبر جواب داد : اى ملك ، چون تو فرمودى كه مرا در دريا اندازند ، قبطان مرا گرفته ، بسوى جزيره برد و از سبب خشم تو بازپرسيد . من گفتم : گناهى بر خود راه نمىبرم . قبطان جواب داد : شايد كسى بر تو رشك برده و با ملك سخنى گفته كه او را بخشم آورده است . و گفت : چون تو در گرمابه با من مهربانى كرده بودى ، من نيز ترا خلاص كنم و ترا بسوى شهر خود بفرستم . آنگاه سنگى بجاى من در خيك گذاشته ، به دريا انداخت . و لكن وقتى كه تو اشارت كرده بودى ، انگشترى از دست تو به دريا افتاد . ماهى او را فروبرده بود . و من در جزيره ، ماهيان صيد ميكردم . آن ماهى در ميان ماهيان بدام من افتاد . پس از بهر بريان كردن ، شكم