مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

340

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن ماهى بدريدم و انگشترى در شكم او يافته ، در انگشت كردم . آنگاه دو تن از خادمان مطبخ بطلب ماهى نزد من آمدند . من خاصيت انگشترى نمىدانستم . بسوى ايشان اشارت كردم . سرهاى ايشان بيفتاد . پس از آن قبطان آمده ، انگشترى بشناخت و خاصيت آن بنمود . من اكنون او را بسوى تو آورده‌ام كه تو با من بسى احسان كرده‌اى . اين انگشترى بگير و اگر من گناهى كرده‌ام كه مستوجب كشتنم ، مرا آگاه كرده ، بكش . پس از آن ابو صبر ، انگشترى از انگشت بدر آورده ، بملك داد . ملك انگشترى در انگشت كرده ، روانش بتن بازآمد و بر پاى خاسته ، ابو صبر را در آغوش گرفت و گفت : اى مرد ، تو تخمهء پاك هستى . اگر من با تو بد كردم ، بر من مگير . ابو صبر گفت : اى ملك ، اگر خواهى كه من بر تو ببخشايم ، مرا از گناه خود آگاه كن . ملك گفت : به خدا سوگند ترا گناهى نيست . و لكن صباغ با من چنين و چنان گفت . پس آنچه صباغ به او گفته بود ، بابو صبر بازگفت . ابو صبر سوگند ياد كرد كه : من پادشاه نصارى نمىشناسم و در تمام عمر به شهر نصارى نرفته و هرگز كشتن تو مرا بخاطر نگذشته و لكن اين صباغ ، رفيق من و در شهر اسكندريه با من همسايه بود . عيش بر ما تنگ گشته ، از شهر خويشتن سفر كرديم . پس تمامت ماجرى خود و ابو قير صباغ را با ملك باز گفت . پس از آن گفت : اى ملك ، همين دارو او به من آموخت و گفت : ترا گرمابه از هررهگذر خوبست ، منقصتى كه دارد ، نبودن اين دارو است . اى ملك ، بدان كه آن دارو ضرر ندارد و ما او را در بلاد خويش به كار ميبريم و او از جملهء لوازم گرمابه است . ولى من او را فراموش كرده بودم . چون صباغ بگرمابه درآمد ، او را به ياد من آورد . و اى ملك ، تو اكنون دربان فلان كاروانسرا حاضر آور و آنچه من با تو گفتم ، از وى سؤال كن . ملك ، دربان حاضر آورده ، ماجراى ابو صبر و ابو قير بازپرسيد . دربان آنچه ديده بود ، بملك بيان كرد . ملك فرمود كه : صباغ را سر و پابرهنه و بازوان بسته حاضر آوريد . و صباغ در خانهء خود از كشته شدن ابو صبر شادمان نشسته