مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
333
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مهيا كرد . چون قبطان را خواست چيزى دهد ، ابو صبر سوگند ياد كرد كه چيزى نگيرد . قبطان را از جوانمردى او عجب آمد . ابو صبر را كار بدينجا رسيد . و اما ابو قير شنيد كه نام گرمابه ، همه را ورد زبان است و همهكس ميگويد كه گرمابه ، بهترين نعمتهاى دنياست و ما او را نديده بوديم . ابو قير با خود گفت : من نيز بايد به اين گرمابه شوم و او را تفرج كنم . پس جامهء فاخر پوشيده ، باسترى سوار شد و چهار مملوك و چهار غلام در چپ و راست او همىرفتند تا بگرمابه برسيدند . آنگاه از استر فرود آمده ، رايحهء عود بمشامش رسيد و گروهى را ديد كه بگرمابه اندر ميشوند و گروهى ديگر بيرون مىآيند . چون بگرمابه اندر شد ، بزرگان و رعيت را ديد كه در مصطبهها نشستهاند . ابو صبر را چشم بر وى افتاد . در حال بر پاى خاسته ، از ديدن او فرحناك شد . ابو قير به او گفت : مگر شيوهء دوستى ما همين است كه من صبغه گشوده ، استاد اين شهر گشتهام و در نزد سلطان ، معروف و بسعادت و سيادت ، قرين شدهام و تو هيچ نزد من نمىآئى و حالت من نمىپرسى و نمىگوئى كه رفيق من چه شده ؟ من بسكه جستجوى تو كردم ، عاجز شدم . همهروزه غلامان و ملوكان بجستجوى تو بكاروانسراها فرستادم . كسى بر تو راه نيافت و خبرى از تو بازنيامد . ابو صبر گفت : نه من بودم كه نزد تو آمدم و تو مرا دزد گفتى و مرا بزدى و در ميان قومم رسوا ساختى ؟ ابو قير ، حزن آشكار كرده ، پرسيد : اين سخنان چيست ؟ مگر تو همان بودى كه من او را بزدم ؟ ابو صبر جواب داد : آرى ، من بودم . ابو قير سوگندها ياد كرد كه : من نشناختهام . اما كسى شبيه تو بود كه همه روزه مىآمد و متاع مردم همىدزديد . گمان كردم كه تو اوئى . و ابو قير پشيمانى مىنمود و دست بر دست همىسود و مىگفت : با تو بدى كردهام . و لكن تو خود را بايست به من بشناسانى و بگوئى كه من فلانم . گناه از تست كه خود را نشناساندهاى . خاصه اينكه از براى مشغلهء ، هوش در سر نداشتم . ابو صبر گفت : اى برادر ، خدا از تو درگذرد . اينكه بر من مقدر بوده است . اكنون بگرمابه اندر شو و تن بشوى . ابو قير گفت : اين سعادت و سيادت از كجا يافتى ؟ ابو صبر گفت :