مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

334

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن خدائى كه ترا گشايش داد ، در رحمت به من نيز بگشود . كه من نزد ملك رفته ، او را بگرمابه ترغيب مىكردم . ملك ، بنايان را ببنا كردن گرمابه فرمود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو قير بابو صبر گفت : چنان كه تو معروف ملكى ، من نيز معروف ملكم . انشاء اللّه ملك را بر آن بدارم كه باكرام تو بيفزايد و بسبب من ترا دوست دارد . كه ملك تاكنون ندانسته است كه تو رفيق من هستى . من او را آگاه كنم كه تو رفيق منى و ترا بوى بسپارم . ابو صبر گفت : حاجت بسپردن تو نيست كه رشته ارتباط ميان من و ملك محكم است و ملك با بزرگان دولت خويش مرا دوست دارند و با من چنين و چنان احسان كرده‌اند . پس تمامت حكايت خود بازگفت . پس از آن گفت : جامه خود در پشت صندوق بركن و خود بگرمابه شو كه من نيز با تو بگرمابه شوم و ترا كيسه كرده ، بمالم . آنگاه ابو قير جامه بركنده ، بگرمابه شد و ابو صبر نيز در پى او بگرمابه اندر گشته ، او را بشست و بر تن او كيسه ماليد و صابون زد و به دو مشغول بود تا بيرون آمد . آنگاه از بهر او چاشت و شربت مهيا كرد و تمامت مردم از بسيارى اكرام بابو صبر بابوقير شگفت مانده بودند . پس از آن ابو قير خواست چيزى دهد . ابو صبر سوگند ياد كرد كه چيزى نگيرد و گفت : از اين كار ، شرمت باد . كه تو رفيق منى و من و تو جدائى نداريم . پس از آن ابو قير گفت : اى برادر ، اين گرمابه تو منفعتى بزرگ دارد . و لكن در كار تو منقصتى هست . ابو صبر گفت : اى برادر ، نقصان كدام است ؟ ابو قير جواب داد : آن زرنيخ و آهك است كه موى از اندام به آسانى برد . تو اين دارو بساز . چون ملك بگرمابه درآيد ، پيش او نه و او را آگاه كن كه موى از تن چگونه ميبرد . كه اگر چنين كنى ، ملك ترا دوست دارد و باكرام تو بيفزايد .