مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
322
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بهر ابو قير ، ظرفى پر از همهگونه طعام از نزد قبطان ميآورد . و تا بيست روز بدين حالت بودند تا آنكه كشتى بساحل كه نزديك شهرى بود ، رسيد . ابو صبر و ابو قير بيرون آمده ، در آن شهر داخل شدند و حجرهاى را در كاروانسرا منزل گرفتند . ابو صبر ، بازار رفته ، همه ما يحتاج شرى كرده و گوشت خريده ، طبخ كرد . و ابو قير از وقتى كه بحجره داخل گشته ، خفته بود و بيدار نمىگشت تا اينكه ابو صبر او را بيدار كرد و سفره در برابرش بنهاد و او به خوردن مشغول شد . چون خوردن بانجام رسانيد ، گفت : از من مؤاخذه مكن . كه سر من هنوز ميگردد . اين بگفت و بخفت و تا چهل روز به اين حالت بود . و همهروزه دلاك ، لگن و طاس برداشته ، در شهر ميگشت و كموبيش آنچه پديد ميآورد ، نزد ابو قير ميبرد . ميديد كه ابو قير خفته است . او را بيدار ميكرد و در حال ، ابو قير به خوردن مىنشست و چنان مىخورد كه گويا سالها گرسنه بوده است . پس از آن ميخفت . چهل روز ديگر حال بدين منوال گذشت . هروقت كه ابو صبر به او مىگفت : برخيز و در شهر تفرج كن كه اين شهر ، نزهتگاهيست خوب و در شهرها چنين شهر نديدهام ، ابو قير صباغ مىگفت : بر من ببخشاى كه در سرم از هواى دريا بقيتى هست . ابو صبر دلاك راضى نمىشد كه او دلآزرده شود و سخنى نميگفت كه او برنجد . پس چون روز هشتاد و يكم شد ، ابو صبر رنجور گشت و بيرون رفتن نتوانست . از دربان كاروانسرا حاجت خويشتن التماس ميكرد . دربان ، ماكول از بهر ايشان مىآورد . و ابو قير به همان حالت خفته بود و از جاى خود برنميخاست . تا چهار روز ، دربان با التماس ابو صبر بايشان آمدوشد ميكرد . پس از آن ابو صبر را مرض افزون گشت و از غايت رنجورى ، بى خود افتاد . و ابو قير از گرسنگى بيطاقت شد . ناگزير مانده ، برخاست و جامهاى ابو صبر جستجو كرد . درمى چند با او يافت . درمها گرفته ، در حجره بابو صبر فروبست و كسى را آگاه نكرده ، از كاروانسرا بدر شد و ببازار آمده ، جامه فاخرى شرى كرده ، بپوشيد و در شهر همىگشت و تفرج همىكرد . ديد شهريست كه در روى زمين نظير ندارد