مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

323

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و لكن مردمانش جز سفيد و كبود ، جامه‌اى نپوشيده‌اند و رنگ ديگر در برندارند . آنگاه بسوى صباغ رفته ، آنچه در دكان او بود ، كبود يافت . شال از كمر گشوده ، گفت : اى استاد ، اين را رنگ كرده ، اجرت بستان . صباغ گفت : اجرت صباغت اين بيست درم است . ابو قير گفت : در شهر ما به دو درم اين را رنگ كنند . صباغ گفت : برو در بلاد خويش او را رنگ كن . من به كمتر از بيست درم صباغتش نكنم . ابو قير پرسيد : چه رنگ خواهى كرد ؟ صباغ جواب داد : جز كبود ، رنگ ديگر نمىباشد . ابو قير گفت : ميخواهم كه سرخش كنى . صباغ جواب داد : سرخ نتوانم كرد . ابو قير گفت : سبزش همىكن . صباغ جواب داد : او را نيز نميدانم . ابو قير ، رنگ زرد خواست . صباغ جواب داد : نمىدانم . ابو قير ، رنگها يكان‌يكان ميشمرد و صباغ جواب ميداد : نميدانم . پس از آن صباغ گفت : در شهر ما چهل صباغ است . نه كم مىشود و نه زياد ميگردد . هروقت كه يكى از آنها بميرد ، پسر او را صباغى بياموزيم . اگر پسر نداشته باشد ، يكى را ناقص گذاريم و صنعت ما مضبوط است ولى جز رنگ كبود ، رنگ ديگر نميدانم . ابو قير گفت : بدان كه من صباغم و همهء رنگها نيك مىدانم . مرا اجرت ده و در نزد خود نگاه دار تا من همهء رنگها بياموزمت تا بهمهء صباغان افتخار كنى . صباغ گفت : ما غريبان به خود راه ندهيم . ابو قير گفت : من نيز تنها دكانى بگشايم . صباغ جواب داد : هرگز اين كار نتوانى كرد . ابو قير چون اين سخن بشنيد ، صباغ را گذاشته ، نزد صباغ ديگر رفت و او نيز چنان گفت كه صباغ نخستين گفته بود . و پيوسته ابو قير از صباغى ديگر بصباغى ديگر همىرفت تا اينكه تمامت چهل تن صباغ بگذشت . هيچكدام او را بمزدورى قبول نكرد . آنگاه نزد شيخ صباغان رفته ، با او سخن گفت . او نيز گفت : ما غريبان بخويشتن راه ندهيم . ابو قير از سخنان ايشان در خشم شد و شكايت بسوى ملك آن شهر برد و گفت : اى ملك جهان ، من غريبم و صنعت من صباغتست و من گوناگون رنگها