مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
321
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
فروبرد ، لقمه ديگر بر دهان ميگذاشت و چشمان خود را مانند غول از حدقه بيرون مىآورد و مانند گاو نفس همىزد . كه ناگاه خادمى از نزد قبطان رسيد و گفت : اى استاد ، رفيق خود را بياور و در نزد قبطان تعشى كنيد . ابو صبر گفت : اى ابو قير ، با من آئى يا نه ؟ ابو قير گفت : مرا طاقت نيست . آنگاه دلاك تنها برفت و قبطان را ديد كه سفره از بهر او نهادهاند كه بيست گونه طعام در آن سفره است و قبطان با جماعتى كه در آنجا بودند ، بانتظار دلاك نشستهاند . چون قبطان ، ابو صبر را بديد ، از رفيقش بازپرسيد . ابو صبر گفت : اى خواجه ، او را از هواى دريا سر بگردش اندر است . قبطان گفت : باكى برو نيست . به زودى رفع خواهد شد . تو بيا و با ما تعشى كن كه در انتظار تو بودم . آنگاه قبطان ظرفى گرفته ، از همه لون طعام در وى بقدرى بگذاشت كه از بهر ده تن كافى بود . پس از آن دلاك ، طعام خورد . قبطان به او گفت : اين ظرف را از بهر رفيق خود ببر . ابو صبر ، ظرف طعام برداشته ، نزد ابو قير آورد و با او گفت : نگفتمت كه چيزى مخور ؟ قبطان مردى است كثير الخير . ببين از براى تو چه چيز فرستاده . ابو قير گفت : بياور . دلاك ، ظرف پر از طعام به او داد . او ظرف گرفته ، مانند گرگ گرسنه به خوردن مشغول گشت . گويا كه سالها است گرسنه مانده است . ابو صبر او را به خوردن گذاشته ، خود نزد قبطان رفت و در آنجا قهوه خورده ، بازگشت . ديد كه ابو قير هرآنچه در آن ظرف بود ، همه را خورده و ظرف دور انداخته است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو صبر ، ظرف را برداشته ، بشست و بخادمان قبطان برسانيد و خود بسوى ابو قير بازگشته ، تا بامداد بخفت . چون روز ديگر شد ، ابو صبر بسر تراشيدن همىگشت و آنچه كه پديد مىآورد ، بابوقير ميداد و ابو قير همىخورد و همىنوشيد و از جاى خود برنمىخاست و هرشب ابو صبر از