مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
320
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس صباغ سر به زمين نهاده ، بخفت . و دلاك برخاسته ، لنگ بدوش انداخته ، طاسك بگرفت و جلبندى بر ميان بست و در ميان ساكنان كشتى همىگشت . يكى گفت : اى استاد ، سر من بتراش . دلاك ، سر او بتراشيد . آن مرد نيم درم بوى داد . دلاك گفت : اى برادر ، به اين درم حاجت ندارم . اگر مرا قرصهء نانى دهى ، در اين دريا از براى من سودمندتر خواهد بود . كه مرا رفيقى هست و توشهء درست نداريم . آن مرد ، او را قرصهء نانى و پاره پنيرى داده ، طاسك او را پر از آب شيرين كرد . دلاك آنها را گرفته ، بسوى صباغ آمد و به او گفت : اين نان و پنير بخور و اين آب شيرين كه در طاسك است ، بنوش . صباغ آنها را گرفته ، بخورد و بنوشيد . و دلاك ، طاسك و لنگ گرفته ، در كشتى همىگشت . يكى را بقرصهء نانى و ديگرى را بپارچه پنيرى سر همىتراشيد تا اينكه بازارش رواج گرفت . هركس كه ميخواست سر بتراشيد ، دو قرصه نان و نيم درم نقره بيندوخت . و در نزد او از پنير و زيتون ، چيزى بسيار جمع آمد . و سر قبطان نيز بتراشيد و از قلت توشه بوى شكايت كرد . قبطان گفت : هرشب رفيق خود آورده ، با من طعام بخوريد و تا با ما هستيد ، از بهر توشه اندوهگين مباشيد . آنگاه دلاك بسوى صباغ بازگشته ، او را خفته يافت . بيدارش كرد . چون صباغ بيدار شد ، چيزى بسيار از خوردنيها در برابر خود ديد . با دلاك گفت : اينها را از كجا آوردى ؟ دلاك جواب داد : اينها از فضل الهى به من رسيد . آنگاه صباغ برخاست كه از آن خوردنيها بخورد . دلاك گفت : اينها را بوقت ديگر نگاه دار . كه من سر قبطان بتراشيدم و از كمى توشه بوى شكايت كردم . او گفت : هرشب رفيق خود آورده ، نزد من تعشى كنيد . ما را تعشى در نزد قبطان خواهد بود . ابو قير گفت : سر من از هواى دريا همىگردد و از جاى خود برخاستن نمىتوانم . مرا بگذار از همين تعشى كنم . تو خود بنزد قبطان شو و در آنجا تعشى كن . ابو صبر گفت : باكى نيست . پس از اين چنين كنم . پس از آن ابو صبر نشسته ، بوى نگاه ميكرد . او همىخورد و لقمههاى بزرگ برداشته ، فروميبرد . گويا كه روزها چيزى نخورده و پيش از آنكه لقمه