مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

32

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پر بر جا نيافت . فريادى بلند برآورد و طپانچه بر روى خويشتن زد و گيسوان فروكند . خواهران او سبب بازپرسيدند . او سبب بيان كرد . و دختركان بگريستند و طپانچه بسر و روى خويشتن بزدند . چون هنگام شام دررسيد ، در نزد او نتوانستند نشست . او را در فراز قصر گذاشته ، برفتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون حسن ديد كه دختران از نزد او رفتند ، گوش بسوى او بداشت . شنيد كه او ميگويد : اى آنكه جامهء پر من گرفتهء ، از تو مسئلت ميكنم كه جامه بر من رد كنى . اميدوارم كه خدا ترا بحسرت من گرفتار نكند . چون حسن اين سخن را بشنيد ، عقلش برفت و عشقش زياده شد و طاقت صبرش نماند . در حال ، از جاى خود برخاسته ، بسوى او شتافت و گيسوان او را گرفته ، بسوى خود بكشيد و او را از فراز قصر به زير آورده ، به منزل خود رسانيد و آن دخترك همىگريست و انگشت همىگزيد . آنگاه حسن برخاسته ، در بر وى ببست و خود بسوى خواهر رفت و از آنچه روى داده بود ، او را آگاه كرد . خواهرش چون اين سخن بشنيد ، برخاسته ، بسوى دختر آمد . او را ديد كه گريان و محزونست . خواهر حسن در برابر آن حورنژاد ، زمين ببوسيد و او را سلام داد . آن پريوش با دخترك گفت : اى دختر ملك ، آيا با دختران ملوك چنين كنند ؟ تو ميدانى كه پدر من پادشاهيست بزرگ و تمامت پادشاهان جنيان از سطوت او به هراس اندرند و در نزد او ساحران و حكيمان و كاهنان و عفريتان هستند و او لشگرى انبوه دارد . و اى دختران ملك ، از شما زيبنده نبود كه پسران انسيان در نزد خود جاى دهيد و ايشان را بر حالت ما آگاه كنيد . و گرنه اين جوان چگونه بما توانستى رسيدن ؟ خواهر حسن گفت : اى ملكه ، اين جوان آدمىزاد را مروت تمامست و او قصد كار زشت ندارد . ولى او بر تو عاشق است و زنان از