مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

33

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بهر مردان آفريده شده‌اند . اگر اين جوان ترا دوست نميداشت ، بدينسان رنجور نميشد كه نزديكست روان از تن او دور شود . و دخترك ، تمامت آنچه حسن از عشق او بيان كرده بود ، به او فروخواند . چون ملكه سخن دختر بشنيد ، از خلاصى ، نوميد شد . آنگاه خواهر حسن برخاسته ، از نزد ملكه بيرون رفت و حلهء حاضر آورده ، بر وى بپوشانيد و طعام و شربت از بهر وى بنهاد و خوردنى با او بخورد و او را دلجوئى كرده ، اضطراب او فرونشاند . و پيوسته با سخنان نرم ، خاطر او بدست ميآورد و او ميگريست . تا صبح بدميد . ملكه آرام گرفت و از گريستن بازايستاد و به خواهر حسن گفت : اكنون كه سرنوشت من اين بوده است كه از وطن دور باشم ، بايد بخواست پروردگار شكيبا شوم . در حال ، خواهر حسن برخاسته ، غرفهء كه بهترين غرفها بود ، از بهر او آماده كرد و پيوسته در نزد او نشسته ، او را تسلى ميداد تا اينكه خاطرش بگشود و بخنديد و كدورتش برفت . آنگاه خواهر حسن بنزد حسن آمد و به او گفت : برخيز و نزد ملكه شو . حسن برخاسته ، نزد ملكه شد و زمين ببوسيد و به او گفت : اى خاتون خوبرويان و اى شمسهء نيكوان ، خاطر خويش آسوده دار كه من ترا نگرفته‌ام مگر از بهر آنكه غلام تو باشم و اين خواهر من كنيزك تو باشد . و اى خاتون ، قصد من اينست كه ترا بسنت رسول تزويج كرده ، به شهر خويش برم و من و تو در شهر بغداد ساكن شويم . و از بهر تو غلامان و كنيزكان شرى كنم . و مرا مادريست از بهترين زنان كه او در خدمت تو خواهد بود . و در روى زمين ، بهتر از شهر ما شهرى نيست و هرچيز كه در آنجا هست ، بهترين چيزهاى بلاد است و مردمانش خوشروى و گشاده‌جبينند . در حالتى كه حسن اين سخنان مىگفت ، در قصر بكوفتند . حسن بيرون آمده ، دختركان را بر در يافت كه از نخجير بازگشته بودند . حسن از ديدن ايشان فرحناك شد و ايشان شكر عافيت حسن بجاى آوردند و از اسبها فرود آمده ، بقصر اندر شدند و هريكى بسوى منزل خويش رفت . جامهء سوارى بركنده ، حرير و ديبا دربر كردند و صيدهائى كه آورده بودند ، بعضى را ذبح كرده ، پارهء