مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

319

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شويم ؟ بهتر اينست كه من و تو بشهرهاى ديگر سفر كنيم . كه صنعت ما در همهء شهرها رواج دارد و اگر سفر كنيم ، از اين اندوه بزرگ نجات خواهيم يافت . و پيوسته صباغ ، محاسن سفر از بهر دلاك بيان كرد تا اينكه دلاك را به سفر رغبت افتاد و سفر را يكدله گشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ايشان در سفر يكدله گشتند و ابو قير فرحناك شد و گفتهء شاعر برخواند : بىسفرها مرد كى خسرو شود * از سفرها مرد كيخسرو شود وقتى كه ايشان عزيمت سفر كردند ، صباغ با دلاك گفت : اى همسايه ، اكنون با يكديگر همسفر شديم و در ميان ما جدائى نماند . سزاوار اينست كه ما پيمان بربنديم كه هركدام از ما كار كند ، هردو صرف كنيم و هرچه زياد بماند ، در صندوقى بگذاريم . چون باسكندريه بازگرديم ، اندوخته را بالسويه قسمت كنيم . دلاك گفت : آرى چنين كنيم . پس از آن دلاك ، دكان فروبسته ، كليد به خداوند دكان داد و صباغ ، كليد در نزد خادم قاضى گذاشته ، سفر كردند . و در بحر مالح بكشتى بنشستند . از نيك‌بختى دلاك اين بود كه در كشتى ، جز او دلاكى نبود و در آن كشتى ، جز ناخدايان ، صد و بيست مرد بودند . پس چون بادبان كشتى بگشودند ، دلاك با صباغ گفت : اى برادر ، اينجا درياست و ما را باكل و شرب احتياج است . ما چندان توشه برنداشته‌ايم . اكنون بايد در ميان مردمان بگرديم . شايد يكى از ساكنان با من بگويد اى دلاك ، سر من بتراش . من نيم درم يا يك قرص نان يا يك شربهء آب گرفته ، سر او بتراشم تا من و تو منتفع شويم . صباغ جواب داد : بسيار خوب است . چنان كن .