مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
318
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بستان . آن مرد غريب ، اجرت ميداد و ميرفت . صباغ آن متاع برداشته ، ببازار ميبرد و او را فروخته ، نان و گوشت و برنج و شكر ميخريد . و اگر كسى از آنان كه متاع به دو داده بودند ، در آنجا ميديد ، خود را پنهان ميكرد . و سالها او را كار همين بود . اتفاقا روزى از روزها مردى جبار و باسطوت ، متاع بوى داده و او متاع گرفته ، بفروخت و قيمت آن صرف كرد . و آن مرد همهروزه ميآمد و او را در دكان نمىيافت ، از آنكه هروقت صباغ او را ميديد ، بدكان ابو الصبر دلاك ميگريخت . پس چون آن مرد او را در دكان نيافت و از آمدن و رفتن آزرده گرديد ، بسوى قاضى رفت و از خادمان قاضى يكى را بياورد و دكان را در حضور جماعتى فروبسته ، در را مهر كرد . و در آنجا جز پارهاى طغارهاى شكسته چيزى نبود كه بعوض متاعهاى خود بردارد . پس از آن خادم قاضى ، كليد گرفته ، با همسايگان گفت : صباغ را بگوئيد كه متاع اين مرد بازپس دهد و كليد دكان خود بگيرد . پس آن مرد با خادم قاضى از پى كار خود برفتند . آنگاه ابو صبر دلاك با ابو قير گفت : سبب چيست كه از هركسى متاع ميگيرى و آن را مفقود ميكنى ؟ راست گو كه متاع اين مرد جبار چه شده ؟ ابو قير جواب داد : اى همسايه ، او را از من دزديدهاند . ابو صبر گفت : عجب است اينكه هركس متاع نزد تو آورد ، دزد ، او را همىدزدد . مگر دكان تو بنگاه دزدانست ؟ مرا گمان اينست كه دروغ ميگوئى . قصهء خود با من حديث كن . صباغ گفت : اى همسايه ، هيچكس از من چيزى ندزديده . ابو صبر پرسيد : پس متاعهاى مردم چه كردهاى ؟ صباغ جواب داد : من اين كارها از بىچيزى همىكنم . كه مرا صنعت ، كاسد است و خود فقيرم . پس از آن همهء كسادى بازار خود با دلاك بيان كرد . و ابو صبر نيز كسادى بازار خود حديث كرد و گفت : من استادى هستم كه درين شهر ، مانند ندارم . و لكن بسبب اينكه بىچيزم ، كسى سر پيش من نمىتراشد و من اين صنعت را ناخوش ميدارم . صباغ جواب داد : من نيز از صنعت خود بسبب كسادى آن بيزارم . اى برادر ، چرا بايد در اين شهر مقيم