مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

317

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ديروز عذر داشتم از آن‌كه زن من شب زائيده بود و من روز بجمع آوردن ما يحتاج مشغول بودم . و لكن فردا بيا متاع خود را بگير . آنگاه خداوند متاع مىرفت و هنگام ميعاد بازميامد . صباغ ، حيلتى ديگر ميساخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خداوند متاع هروقت كه نزد صباغ ميامد ، صباغ بحيلتى جواب ميگفت و سوگند ياد ميكرد و پيوسته وعده ميداد و سوگند ياد ميكرد تا اينكه خداوند متاع تنگدل گشته ، ميگفت : تا چند امروز و فردا ميگوئى و تا كى حيلت همىكنى ؟ من صباغت نمىخواهم . متاع مرا رنگ نكرده بده . آنگاه صباغ ميگفت : اى برادر ، به خدا سوگند من از تو شرم داشتم . و لكن اكنون راست بايد گفت . متاع ترا چنان رنگ كرده بودم كه نظير نداشت . وقتى كه او را بآفتاب انداختم ، دزدانش بدزديدند . اگر خداوند متاع از اهل خير بود ، ميگفت : خداى تعالى به من عوض خواهد داد . و اگر از اهل شر ميبود ، با صباغ مرافعه و جنگ و جدال ميكرد . و پيوسته صباغ را با مردان ، حال چنين بود . تا اينكه تقلب صباغ در ميان مردم شايع شد و در زبانها ضرب المثل گشت و مردم ، يكديگر را ازو ميترسانيدند و متاع پيش او نمىبردند و در دام او نمىافتادند مگر كسى كه به حال او جاهل بود . و باوجود اين هرروز با مردم ، كشاكش و قيل و قال داشت و بدين‌سبب او را كسادى بازار روى داده و بدكان همسايه خود دلاك مىرفت و درون دكان او مينشست . اگر غريبى را بر در دكان خويش ايستاده مييافت و با او متاعى ميديد كه از بهر صباغت آورده ، در حال از دكان ابو الصبر دلاك برخاسته ، به آن غريب جاهل ميگفت : چه‌كار دارى ؟ آن مرد جواب ميداد : اين متاع بگير و از بهر من صباغتش كن . صباغ ، متاع گرفته ، به او ميگفت : اجرت بده و فردا بيا متاع خود