مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

313

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آورم و جور و ستم و شهوت ترك كنم و خود را از اين تنگنا بيرون آورم و از بيم بايمنى گرايم . و سزاوار اينست كه تو نيز مسرور و فرحناك شوى . زيرا كه من با اين سالخوردگى ، فرزند تو شدم و تو به آن خوردسالى ، پدر من گشتى . مرا فرض است كه در بردن فرمان تو بكوشم و شكر خداى تعالى بجا آورم كه مرا راى متين تو هدايت كرد و حزن و انده از من ببرد و بتدبير تو ، بليت از رعيت من بگردانيد . تو اكنون مدبر مملكت منى و بهرچه حكم كنى ، بپذيرم و بر تو جز نشستن بكرسى نپسنديدم . اگرچه خوردسالى ولى عقل تو بزرگست . وزير گفت : اى ملك ، مرا بر تو فضيلتى و مزيتى نيست و من پروردهء نعمت تو هستم و پدر من نيز پروردهء احسان تو بود و ما همگى به نيكوئىها و احسان‌هاى تو اعتراف داريم . و چگونه معترف نباشيم كه تو حافظ و حاكم ما هستى و شر دشمنان از ما دور همىگردانى ؟ ما اگر بطاعت تو جان‌ها بذل كنيم ، صد يك از فرضيهء تو بجا نياورده باشيم . و لكن بدرگاه حضرت بارى تضرع و زارى هميكنم كه بر ما ولى گردانيده و در ميان ما حاكم كرده . و از خداى عز و جل مسئلت كنيم كه ترا عمرى طويل عطا كند و در تمامت كارها ترا رستگار گرداند و بمحنت روزگارت گرفتار نكند و غلا و بلا از مملكت تو دور سازد و ترا از دنيا و آخرت تمتع بخشد . انه على كل شى قدير . چون ملك اين دعا از وى بشنيد ، فرحناك شد و به دو مايل گشته ، گفت : اى وزير ، بدان كه تو در نزد من بجاى برادر و پدر و فرزندى و مرا از تو جز مرگ ، چيزى نتواند جدا كرد و در تمامت مال و مملكت من تصرف كردن ، ترا شايد . و اگر مرا پسرى نباشد ، تو بر تخت بنشين كه به ميراث من تو سزاوارترى و من ترا در حضور بزرگان دولت ، وليعهد خود گردانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .