مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
314
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و سىام برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن ملك وردخان كتاب را فرمود كه بتمامت بزرگان دولت و نواب بنويسند كه در نزد ملك حاضر آيند و در شهر ندا دردهند كه امرا و سرهنگان و خدم و حشم و علما و حكما حاضر شوند . آنگاه ملك ، ديوانى بزرگ برپا كرده ، تمامت خاص و عام ، قصد پيشگاه ملك كرده ، تا يك ماه بعيش و نوش همىگذاردند . پس از آن ملك تمامت حاضران را خلعت بداد و عطيتها فرمود و شش تن از عالمان و حكيمان را بتصديق پسر شماس بوزارت برگزيد كه زيردست پسر شماس باشند . و ايشان را جامهء وزارت بخشود و بايشان گفت : شما وزيران من هستيد ولى از طاعت پسر شماس بيرون نرويد اگرچه او را سال عمر ، كمتر ولى عقل او بزرگست . پس از آن ملك ايشان را بكرسىها بنشاند و از بهر ايشان ارزاق و نفقات مقرر داشت و بحاضران نيز انعام كرده ، ايشان را خشنود و خرسند گردانيد . و عاملان خود را بعدل و داد فرمان داد . آنگاه وزيران ، دوام عزت و بقاى سلطنت را دعا گفتند و ملك فرمود كه شهر را بيارايند و شكر پروردگار بجا آورد . ملك را با پسر شماس ، كار بدينجا رسيد . اما زنانى كه سبب كشته شدن شماس و وزرا شده بودند ، پس از آنكه حاضران هريك به مكان خويش بازگشتند ، ملك ، پسر شماس را با شش وزير بخواست و با ايشان خلوت كرده ، گفت : بدانيد كه من از راه راست منحرف بودم و از غايت نادانى ، پند نمىپذيرفتم و سبب همهء اينها ملاعبت زنان و خديعت آنان بود . كه من گمان ميكردم سخنان ايشان نصيحت است ولى زهر كشنده بوده است . و اكنون دانستهام كه ايشان جز هلاك من قصدى نداشتهاند و بدينسبب مستوجب عذاب و مستحق عقاب هستند . شما را در هلاك ايشان راى چيست ؟ وزير اعظم ، پسر شماس گفت : اى ملك ، من نخست با تو گفتم كه گناه ،