مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
306
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بخشايش ، شيوهء كريمان است . و اكنون بدان كه تأخير جواب تو نه از راه عجز است بلكه از بسيارى مشغلهء ماست . پس از آن كتاب را بخواه و دوباره او را بخوان . پس از آن خندان شو و بسيار همىخند و به او بگو : آيا با تو جز اين كتاب ، كتابى هست تا جواب او بنويسم ؟ او خواهد گفت : نزد من جز اين كتاب نيست . تو همين سخن ، دوباره و سهباره اعادت كن . او خواهد گفت : جز اين كتابى نزد من نيست . آنگاه تو به او بگو كه : پادشاه شما از عقل ، بيگانه است . از آنكه در اين كتاب ، سخنى گفته كه بايست ما بسبب اين سخن با لشكرى افزون از ستاره بسوى مملكت او روان شويم و مملكت او بگيريم . و لكن ما در اين كرّت ازو مؤاخذت نكنيم و از اين بىادبى كه كرده ، ازو بگذريم . زيرا كه عقل او ناقص است . شايسته سطوت ما اينست كه اين دفعه او را بترسانيم كه اينگونه هذيانات اعادت نكند . اگر چنانچه بار ديگر خود را بدين ورطهء خطرناك انداخته ، بچنين سخنان اعادت كند ، مستحق بلا و مستوجب گوشمال خواهد بود . و گمان دارم كه ملكى كه ترا فرستاده ، جاهل و احمق است و عاقبتبين نيست و وزير دانشمند و خداوند رأى ندارد كه با او مشورت كند . اگر آن ملك ، عاقل بودى ، هرآينه پيش از آنكه ترا بسوى ما فرستد ، با وزير خود مشاورت ميكرد و چنين سخنان با من نمىنوشت . و او را در نزد من جوابى نيست . ولى من كتاب او را بيكى از كودكان دبستان دهم تا او سخنان او را جواب نويسد . پس از آنكه اين سخن به او بگوئى ، بسوى من فرست و مرا طلب كن چون من حاضر آيم ، مرا به خواندن كتاب و رد جواب بفرماى . ملك را انبساط پديد آمد و راى آن پسر بپسنديد و از حيلت او شگفت ماند و بر وى انعام كرد و جاى پدر به او داد و او را خرسند بازگردانيد . پس چون ايام مهلت بانجام رسيد ، رسول نزد ملك آمد و جواب خواست . ملك گفت : روز ديگر بنزد من آى تا جواب دهم . در حال ، رسول بازگشت و از بساط بيرون نرفته ، بدانسان كه پسر شماس گفته بود ، سخن زشت و نالايق به زبان راند . پس از آن ببازار رفته ، گفت : اى مردمان اين شهر ، من رسول