مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

307

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هندم و برسالت نزد ملك شما آمده‌ام و او در جواب ، مماطله مىكند . اكنون مدتى كه پادشاه ما از براى من معين كرده بود ، منقضى گشته . شما در اين كار گواه باشيد . چون ملك ازين سخن آگاه شد ، كسى از پى رسول بفرستاد . چون او را حاضر آوردند ، ملك به او گفت : اى رسول ، تو در هلاكت خويش همىكوشى . از آن‌كه تو از پادشاهى بپادشاهى كتاب آورده‌اى و شايد در ميان ايشان رازها باشد . تو چگونه بيرون رفته ، در ميان مردم ، راز ملوك آشكار ميكنى ؟ الحق بدين‌سبب مستوجب عقوبتى . لكن ما از تو درگذريم تا اينكه جواب از بهر آن ملك احمق و نادان برسانى . و مناسب اينست كه جواب او را رد نكند مگر كودك دبستانى . آنگاه ملك ، پسر شماس را بخواست . در حال آن پسر هوشمند حاضر شد و رسول نيز حاضر بود . ملك ، كتاب بسوى آن پسر انداخت و به او گفت : اين كتاب بخوان و جواب بنويس . پس از آن ، پسر كتاب گرفته ، بخواند و بخنديد و بملك گفت : از بهر جواب اين كتاب نه لايق بود كه از پى من بفرستى . در حال ، دوات و قرطاس بيرون آورده ، بنوشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن پسر ، دوات و قرطاس بيرون آورده ، پس از حمد و ثناى الهى نوشت : اما بعد ، اى ملك كه در اسم ، بزرگ و در رسم ، حقيرى ، بدان كه كتاب تو بسوى ما برسيد و ما او را خوانده ، مزخرفات و هذيانات كه در آن بود ، دانستيم . نادانى تو بما معلوم شد كه دست بسوى چيزى دراز كرده‌اى كه قدرت بر آن ندارى . اگر ما را رأفت ببندگان پروردگار نمىجنبيد و بر حالت ايشان رحمت نمىآورديم ، در آمدن بسوى تو دير نمىكرديم . و اما رسول تو ببازار رفته ، خبرهاى ترا بخاص و عام نشر كرد و مستوجب اين بود كه ما او را عقوبت كنيم . و لكن بر او رحمت آورده ، زنده‌اش گذاشتيم . اما آنچه در كتاب