مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
305
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از من درگذرى و من ترا در جاى پدر بنشانم و مقام ترا از مقام او برتر كنم و هر وقت اين بليت كه ما را فروگرفته ، از ما زايل شود ، طوقى زرين از بهر تو سازم و ترا ببهترين خيلها سوار كنم و منادى را گويم كه در پيش تو ندا دردهد و بگويد كه اين خداوند كرسى دوم است و در نزد ملك از همگنان عزيزترست . و اما آنچه از كار زنان بازگفتى ، من انتقام ايشان را نيت كردهام . در وقتى كه خداى تعالى بخواهد ، ببدترين عقوبت از ايشان انتقام خواهم كشيد . اكنون مرا خبر ده كه ترا تدبير چيست تا خاطر من برآسايد ؟ آن پسر جواب داد : با من عهد كن كه مخالفت من نكنى . ملك گفت : عهد كردم كه از سخن تو بيرون نروم و ترا صاحب مشورت خود گردانم و هرچه بگوئى ، چنان كنم . و در ميان من و تو ، گواه پروردگار است . چون پسر اين سخن بشنيد ، آسوده و خرسند گشت و گفت : اى ملك ، تدبير من اينست : در وقتى كه رسول از بهر جواب نزد تو آيد ، او را از خود دفع كن و بگو روز ديگر بيا و رسول با تو بگويد كه پادشاه ، مدت معلوم از بهر من معين كرده . من دير نتوانم كرد . تو او را از پيش خود بيرون كن و بگو روز ديگر نزد من آى . و آن روز تعيين مكن . آنگاه رسول از نزد تو خشمگين بيرون رود و در شهر بلند بگويد : اى مردمان اين شهر ، من رسول ملك هندم و او پادشاهى است جبار و خداوند عزيمت استوار . كتابى بسوى ملك شهر شما فرستاده . من آن كتاب به دو دادم . او سه روز از من مهلت خواست . من از روى مهربانى و رعايت خاطر او مهلتش دادم . اكنون ايام مهلت تمام گشته . رفتم كه جواب ستانم ، وعدهء روز ديگر ميدهد و مرا صبر نيست كه ديگر بمانم و همين دم بسوى پادشاه خويش روان هستم تا او را از آنچه روى داده ، آگاه كنم . اى قوم ، شما گواه باشيد كه مرا گناهى نيست . چون سخن او را به تو رسانند ، تو كسى را بحاضر آوردن او بفرست و بلطف و خوشى با او سخن گو و بگو : اى رسول ، چرا قصد هلاك خوددارى و از بهر چه سخنان نالايق در ميان مردم همىگوئى و در رسوائى من همىكوشى ؟ الحق تو مستوجب عقوبتى . و لكن پيشينيان گفتهاند كه :