مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

304

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نماز بسيار نذر گفت . و غلامى از خاصان خود را نزد خود خواند و مكان آن پسر را به او صفت كرد و به او گفت كه : بسوى آن پسر رفته ، او را بخوشى و نرمى نزد ملك حاضر آور . آن غلام بسوى پسر رفته ، به او گفت : ملك ، ترا همىخواند و از او سودى بسيار به تو خواهد رسيد . چيزى از تو خواهد پرسيد . پس از آن بخير و خوبى بسوى منزل خود بازخواهى گشت . آن پسر جواب داد : اطاعت ملك را بجان بكوشم . در حال با غلام سلطان روان گشت تا بنزد ملك رسيد و خدا را سجده كرده و ملك را دعا كرد . ملك ، او را جواز نشستن داد . آن پسر بنشست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك ، جواز نشستن داد و به او گفت : ميدانى كه بود آن‌كه دوش با تو سخن ميگفت ؟ پسر جواب داد : آرى اى ملك ، ميدانم . ملك پرسيد : او در كجاست ؟ پسر جواب داد : او با من سخن همىگويد . پس از آن ملك فرمود كرسى در پهلوى تخت ملك بگذاشتند و آن پسر را بدان كرسى بنشاند و بحديث درپيوستند تا اينكه ملك با آن پسر گفت : اى وزير ، تو دوش با من حديثى گفتى . و چنان نمودى كه ترا حيلت هست كه به آن حيلت ، پادشاه هند را دفع توان كرد . اكنون بازگو كه آن حيلت كدامست و مرا از چارهء دفع ملك هند آگاه كن تا ترا بوزارت خود بگزينم و تابع رأى تو باشم و جايزه‌هاى بزرگ ، ترا دهم . آن پسر گفت : اى ملك ، جايزه‌ها از آن خود گير . و تدبير و حيلت نزد زنانى است كه ترا بكشتن پدر من ، شماس اشارت كردند . چون ملك اين سخن از او بشنيد ، شرمسار شد و آهى بركشيده ، گفت : اى فرزند ، مگر شماس پدر تو بود ؟ آن پسر جواب داد : من پسر شماسم . در آن هنگام ، ملك چشمان پر از اشك كرده ، از كرده خود استغفار نمود و گفت : اى فرزند ، من از نادانى و سوء تدبير ، پيروى زنان كردم . و لكن از تو همىخواهم كه