مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
297
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود . پس از آن ملك با زنان خلوت كرده ، بلذت و عيش مشغول شد و رسم جور و ستم برپا كرد . در شهر آن ملك ، معدنهاى زر و سيم و ياقوت و گوهرها بود و ملوك ديگر بمملكت او حسد ميبردند و پيوسته انتظار فرصت داشتند . يكى از ملوك نواحى با خود گفت كه : من همواره ميخواستم كه مملكت از دست آن پسر نادان بگيرم و اكنون اين كار بر من ميسر است . از آنكه او بزرگان دولت و خداوندان شجاعت را كشته است . در نزد او كسى كه تدبير حرب كند و يا در ميدان جنگ پايدارى تواند كرد ، نمانده . اكنون هنگام فرصت است . ولى بايد سخنى بر وى بنويسم تا ببينم جواب چه خواهد شد . پس آن ملك ، كتابى به اين مضمون بنوشت كه : آنچه با وزرا و بزرگان دولت خود كردهاى ، شنيدهام و هيچكس زنده نگذاشتهاى . كه دفع خصم از تو تواند كرد . و اكنون هنگامى است كه خداى تعالى مرا نصرت خواهد داد و بر تو ظفر خواهم يافت . تو سخن من بنيوش و فرمان بپذير و در ميان دريا قصرى بزرگ از براى من بنا كن . اگر اين كار نتوانى كرد ، از شهر خويش بدر شو و خويشتن را نجات ده و گرنه از اقصاى بلاد هند ، دوازده كردوس كه در هركردوس ، دوازده هزار لشگر باشد ، بسوى تو بفرستم كه به شهر تو داخل شوند و مالهاى تو بغارت برند و مردانت را بكشند و زنان را اسير كنند . وزير خود ، بديع را سردار آن لشكر كنم و او را بفرمايم كه شهر ترا محاصره كند تا اينكه به شهر تو مالك شود . و اين رسول را فرمودم كه در نزد تو سه روز بيش نماند . اگر فرمان مرا طاعت كردى ، از هلاك رستى . و گرنه لشگرى كه بگفتم ، به زودى بفرستم . پس از آن كتاب ، مهر كرده ، برسول داد . و رسول همىرفت تا بدان شهر رسيد و بر ملك داخل گشته ، كتاب به دو داد . چون ملك ، كتاب بخواند ، تنگدل شده ، در كار خود حيران مانده ، هلاك خويش بعيان ديد . نه كسى يافت كه با او مشورت كند و نه دليرى ديد كه ازو يارى جويد . در حال برخاسته ، با حالت دگرگون نزد زن خود آمد . زن پرسيد :