مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
298
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اى ملك ، ترا چه روى داده ؟ ملك جواب داد : مرا پادشاه مخوانيد . كه من بندهء ملك ديگرم . پس از آن كتاب گشوده ، بزن خويش خواند . زن چون مضمون كتاب بشنيد ، گريه و ناله سر كرد و جامه بر تن بدريد . ملك ازو پرسيد : ترا حيلتى از بهر اين كار دشوار هست يا نه ؟ زن جواب داد : از بهر جنگ در نزد زنان حيلت نباشد . كه زنان را قوت و راى نيست . قوت راى و حيلت در چنين كارها مردان راست . چون ملك اين سخن از زن بشنيد ، او را پشيمانى و افسوس از ستمى كه ببزرگان دولت خود كرده بود ، روى داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك را ندامت روى داد و از بهر خود ، آرزوى مرگ كرد . پس از آن با زنان خود گفت : هرآينه از شما به من آن رفت كه بدراج از سنگ پشتها رفت . زنان گفتند : چگونه بوده است آن حكايت ؟ ملك گفت : آوردهاند كه سنگپشتها در جزيرهاى از جزاير بودند . و آن جزيره ، درختان بارور و نهرهاى روان داشت . اتفاقا دراجى بدان جزيره گذشت كه از گرمى هوا و رنج سفر مانده بود . در آن جزيره فرود آمد . چون سنگپشتان را در آنجا ديد ، بر آنها پناه برد . و آن سنگپشتها در جزيرهها ميچريدند و شبانگاه به مكان خويش بازميگشتند . وقتى كه سنگپشتها به مكان خويش بازگشتند ، دراج را در آنجا بديدند و شمايل نيكوى او را بپسنديد و آن را سخت دوست داشتند و با يكديگر گفتند كه : شك نيست كه اين از بهترين پرندگان است . پس همگى بسوى او ميل كردند و به او مهربانى كردند . چون دراج از آنها محبت و مهربانى ديد ، به آنها ميل كرد و با آنها انس گرفت . روزها بهرسو كه ميخواست ، ميپريد و وقت شام بسوى ايشان بازميگشت . و ديرگاهى او را حال بدين منوال بود . چون سنگپشتها ديدند كه غيبت دراج بر وحشت آنها ميافزود و او را جز