مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

27

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هوش ميآمد و ميرفت نه ديدار ترا * مىبديدم نه خيالم ز برابر ميشد تا بافسوس بپايان نرود عمر عزيز * همه‌شب ذكر تو ميرفت و مكرر ميشد چون آفتاب برآمد ، در بگشود و به همان مكان كه روز پيش در آنجا بود ، فراز رفت و در منظرهء كه بباغ مينگريست ، بنشست . تا اينكه شب برآمد و پرندگان پديد نگشت . حسن گريان شد و همىگريست تا از خود برفت . و چون به خود آمد ، اندك‌اندك از بام قصر به زير شد و فراخناى جهان بر وجودش تنگ بود و تمامت شب را ميگريست و ميناليد . تا اينكه بامداد شد و آفتاب برآمد . حسن از خور و خواب بازمانده و قرار و آرام از وى دور شده بود و اين اشعار همىخواند : از عشق دوست دست بسر بر هميزنم * آتش بصبر و هوش و خرد در همىزنم تا عشق دوست بر دل من گشت پادشا * بر رخ بنام او همه‌شب زر هميزنم چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن زرگر را چون شوق زياده گشت . ابيات برخواند . و او در قصر ، تنها همىگريست و همه ناليد كه ناگاه گردى از سوى صحرا برخاست . حسن در حال ، از بام قصر فرود آمد و ساعتى نرفت كه لشگر بدور قصر احاطت كردند و دختركان هفتگانه از اسب فروآمده ، بقصر اندر شدند و اسلحهء خويشتن بگشودند . و اما دخترك خوردسال كه خواهر حسن بود ، اسلحه برنكنده به منزل حسن آمد . حسن را در آنجا نديد ، بجستجوى او گشت تا اينكه او را در يكى از گوشها پديد آورد . ديد كه رنجور و نزار گشته و گونه‌اش زرد شده و از بسيارى گريستن ، چشمانش فرورفته . دخترك چون اين حالت بديد ، مدهوش شد و سبب آن حالت بپرسيد و گفت : اى برادر ، خبر خود با من