مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
28
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بگو تا از بهر تو چاره كنم و اندوه از تو بردارم و خود را فداى تو كنم . در حال ، حسن سخت بگريست و اين دو بيت برخواند : همىزنم نفس سرد بر اميد كسى * كه ياد ناورد از من بسالها نفسى به چشم رحم برويم نظر همىنكند * بدست جور و جفا گوشمال داده بسى دخترك از فصاحت حسن شگفت ماند و گفت : اى برادر ، چه وقت به اين ورطه درافتادى و كى اين حادثه روى داد ؟ كه من ترا مىبينم كه شعر هميخوانى و سرشك هميريزى . ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا از حالت خويش بياگاهان و راز خود با من بگو و از من بيم مدار كه مرا سينه ، تنگ شد و عيش من مكدر گشت . آنگاه حسن آهى بركشيده ، سرشك برخساره روان كرد و ماجراى خود و دخترانى كه ديده بود ، با دخترك بازگفت و او را آگاه كرد كه سبب رنجورى و اندوهش ، دختركى است كه در صورت پرندگان فرود آمده . و بدخترك بنمود كه ده روز است طعام نخورده . پس از آن سخت بگريست و اين دو بيت برخواند : گر يار من ستمگر و عيار نيستى * اندر زمانه يار مرا يار نيستى اى كاش ديده بر رخ او ننگريستى * تا دل بجرم ديده گرفتار نيستى خواهرش نيز بگريستن او بگريست و بحالتش رحمت آورد و بغربتش دل بسوخت و به او گفت : اى برادر ، خاطر آسوده دار كه من خود را از بهر تو بورطهء هلاك اندازم و جان در راه تو بدهم و از بهر تو حيلتى سازم تا ترا به مقصود برسانم . و لكن اى برادر ، ترا وصيت ميكنم باينكه راز از خواهران من بپوشى و حالت خود به هيچ كدام آشكار مكن و گرنه من و تو كشته خواهيم شد . و اگر ايشان از گشودن در بازپرسند ، تو بگو كه در نگشودهام و مرا خاطر بشما مشغول بود . حسن گفت : آرى ، چنين كنم . پس از آن خاطرش برآسود . زيرا كه در گشودن در از آن دخترك كه خواهر او بود ، هراس داشت . پس از آن از خواهر خود ، چيزى از بهر خوردن بخواست . در حال ، خواهر او برخاسته ، از نزد حسن