مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
265
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملك ، آن بازرگان را حاضر آورد و به او گفت كه : از كجائى و كيستى و حاجت تو درين سرزمين چيست ؟ بازرگان جواب داد : من از فلان زمينم . ملك آن شهر ، مالى به من داده ، مرا بشرى كردن گوهرهاى اين سرزمين فرستاده است . من بفرمانبردارى ملك بدين مكان آمدم . ملك به او گفت : واى بر تو . مگر حال مرا با اهل مملكت خويش نميدانى كه من مال ايشان همهروزه ميگيرم ؟ تو چگونه مال خود بدين سرزمين آوردهء ؟ بازرگان جواب داد : من از مال ، چيزى ندارم . آن مال در نزد من امانت است تا او را به خداوند مال برسانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و دهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك ستمكار گفت : اگر تمامت مال بر خود فديت نكنى ، ترا نگذارم كه در مملكت من معيشت گذارى تا اينكه هلاك شوى . آن مرد با خود گفت : مرا سروكار با دو پادشاه افتاده و من ميدانم كه اين ملك را ستم بهمهء اهل مملكت شامل است . اگر من او را خشنود نكنم ، خود هلاك شوم و مال من نيز تلف شود و بحاجت خويش نرسم . و اگر تمامت مال بدهم ، هلاك من بنزد خداوند مال خواهد افتاد . بهتر اينست كه من از اين مال ، اندكى به اين ملك ستمكار دهم و او را از خود خشنود گردانم و شر او را از نفس خود و ازين مال دور كنم و در اين سرزمين ، معيشت گذرانيده ، گوهرها شرى كنم . آنگاه بسوى خداوند مال با حاجت برآورده بروم كه مرا بعدل و بخشايش او چندان اميد هست كه از عقوبت او مرا چنان بيم نيست . پس از آن بازرگان با ملك ستمكار گفت : اى ملك ، من مال را بجان خود فديت كنم . و در نزد من مالى است حقير . او را به تو دهم . ملك سخن او قبول كرده ، دست از او برداشت . آنگاه مرد بازرگان به آن مال كه در نزد خود مانده بود ، گوهرها خريده ، بسوى ملك عادل خداوند مال برفت .