مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

248

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب نهصد و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شماس گفت : شكر خداى را كه دعوت ما اجابت كرد و ما را فرجى قريب داد ، چنانچه ماهيان را آب رسانيده ، ملك گفت : حكايت ماهيان چونست ؟ وزير گفت : اى ملك ، بركهء آبى بود و در آن بركه ، پارهء از ماهيان بودند . از قضا آب از آن بركه بريده شد و از آب آن چندان نماند و نزديك شد كه ماهيان هلاك شوند . گفتند : چه حيلت كنيم و در خلاص خويشتن مشورت از كه جوئيم ؟ يكى از ماهيان كه خردمندترين و بزرگترين ايشان بود ، گفت : ما را حيلتى نيست مگر اينكه توكل بر خدا كنيم . و لكن ما را بايد از سرطان راى جوئيم كه او بزرگ ماست . ماهيان ، راى او را بپسنديدند و همگى بسوى سرطان رفته ، او را ديدند كه در مكان خود چسبيده و او را از حالت ماهيان آگاهى نيست . ماهيان ، او را سلام دادند و گفتند : اى خواجه ، تو بزرگ و رئيس ما هستى . هيچ حالت ما نمىپرسى ؟ سرطان جواب سلام بازگفت و پرسيد كه : شما را چه روى داده و چه ميخواهيد ؟ ماهيان ، قصه فروخواندند و آنچه از كم شدن آب بديشان رسيده بود ، بيان كردند و گفتند كه : اگر آب بخشكد ، ما همگى هلاك خواهيم شد . اكنون نزد تو آمده ، راى تو همىجوئيم و راه نجات همىپرسيم . كه تو بزرگ ما هستى و از ما داناترى . سرطان سر به زير افكنده ، پس از ساعتى گفت : شك نيست كه شما را خرد ، نقصان پذيرفت كه از رحمت پروردگار نوميد گشته‌ايد و از رزاقى او مايوس شده‌ايد . مگر نميدانيد كه خداى تعالى ، بندگان خود را روزى بىحساب دهد و پيش از آفريدن ايشان ، روزى ايشان را مقدر كرده است و از براى هركس ، رزقى مقسوم و اجلى محتوم قرار داده ؟ چگونه شما اندوه از چيزى همىبريد كه او در غيب مستور است ؟ مرا راى اينست كه هرچه ميخواهيد ، از پروردگار