مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

241

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه بخوابگاه اندر نشسته است . بر ملك سجده برد و بدوام دولت و عزت او دعا كرده ، گفت : خداى تعالى ترا محزون نكند . سبب بىخوابى تو درين شب و حاضر آوردن من بسرعت چيست ؟ ملك ، او را جواز نشستن داد . شماس بنشست و ملك ، خوابى كه ديده بود ، به او حديث كرد . وزير ساعتى سر به زير افكنده ، پس از آن تبسم كرد . ملك گفت : اى شماس ، آنچه دانستى براستى بگو و چيزى از من پوشيده مدار . شماس جواب داد : ايها الملك ، خداى تعالى چشم ترا روشن گردانيد و آن خواب را تاويل بسى نكو است . و آن اينست كه خداى تعالى ترا پسرى كرامت خواهد فرمود كه وارث مملكت تو باشد . و درين خواب ، چيزى ديگر نيز هست كه تفسير كردن آن درين وقت مناسب نيست . ملك را از تاويل شماس ، فرحى بزرگ روى داد و خرسند گشته ، هراسش برفت و با وزير گفت كه : اگر تاويل خواب من بدين‌سانست كه گفتى ، بايد تمامت تاويل با من بگوئى تا عيش من تمام شود . شماس با دليلى ملك را از خود رفع كرد و در آن هنگام ملك ، ستاره‌شناسان و معبران را حاضر آورده ، قصهء خواب بديشان فروخواند و بايشان گفت : همىخواهم كه مرا از تفسير اين خواب آگاه كنيد . يكى از ايشان پيش آمده ، اجازهء سخن گفتن خواست . ملك ، او را جواز داد . آن مرد گفت : اى ملك ، بدان كه وزير تو شماس از تأويل اين خواب عاجز نيست . ولى او ترا محتشم شمرده ، تمامت تأويل را با تو نگفته است . اگر مرا اجازت دهى ، تمامت تأويل بگويم . ملك گفت : اى مفسر ، بيم مدار و سخن براستى بازگو . مفسر گفت : اى ملك ، بدان كه از تو پسرى بوجود آيد كه پس از زندگانى دراز تو وارث مملكت تو باشد . و لكن خلاف شيوهء تو با رعيت ستم خواهم كرد و رسوم عدالت فروخواهد گذاشت و بر وى خواهد رسيد آنچه از گربه بموش رسيد . ملك پرسيد : حكايت گربه و موش چونست ؟ مفسر جواب داد : اى ملك ، يكى گربه شبى از شبها در پارهء از خرابها از بهر طعمه بسى بگشت و چيزى نيافت و از سرما و بارانى سخت كه در آن شب