مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

242

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بود ، آزرده گشت و از گرسنگى ، طاقتش نمانده ، در زير درختى سوراخ موش ديده ، بدان سوى رفت و بر در سوراخ ايستاده ، بوى همىكشيد و دندانها به يكديگر همىسود تا اينكه درون سوراخ ، احساس موش كرده . خواست كه باندرون رود و موش را گرفته ، طعمهء خويش سازد . موش ، اين معنى بدانست . خاك بر سر سوراخ ريختن آغاز كرد كه شايد راه بگربه مسدود كند . آنگاه گربه بآوازى ضعيف با موش گفت : اى برادر ، چنين مكن كه من به تو پناه آورده‌ام كه مرا امشب در آشيانهء خود جاى دهى . از آن‌كه من پير و رنجورم و قوتم نمانده و قدرت جنبش ندارم و درين خرابه ، امشب راه گم كرده ، از خدا مرگ همىخواهم كه ازين رنج راحت يابم . و اينك من از سرما و باران بىطاقت گشته ، بدرگاه تو پناه آورده‌ام و از تو سؤال ميكنم كه بتصدق سر خويش ، دست مرا بگيرى و بآشيانه اندر كشى و مرا در دهليز آشيانه جاى دهى كه من غريب و مسكينم . و گفته‌اند كه هركس غريبى را در منزل خود جاى دهد ، او را جاى در بهشت خواهد بود . اى برادر ، چنين پاداش را تو سزاوارى . مرا جاى ده تا يك امشب در نزد تو بسر برم و چون روز شود ، از پى كار خويش روم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون موش ، سخنان گربه بشنيد ، به او گفت : من چگونه ترا در آشيانهء خود جاى دهم ؟ كه تو دشمن جان منى و ترا معيشت از گوشت منست . مرا بيم از آنست كه تو با من مكر كنى ، كه ترا شيوه همينست و عهد ترا بقائى نيست . و در مثل گفته‌اند كه : نبايد مرد بزن خود از فاجران ايمن باشد و همچنين از آتش بهيزم خشك ، ايمن نتوان بود . و مرا نشايد كه از تو ايمن باشم و دشمن ديرين ، حقير نتوان شمرد ، اگرچه ضعيف باشد .