مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
240
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بزرگوار كه فقيران دوست ميداشت و همت برفاه رعيت مىگماشت و هفتاد و دو پادشاه در زير فرمان او بودند و در مملكت خود ، سيصد و پنجاه قاضى و هفتاد وزير داشت . بزرگترين وزيران او شخصى بود كه شماس نام داشت و آن وزير ، كريم الطبع و فرزانه و مدبر و كارآگاه بود و ملك ، او را بسيار دوست ميداشت . ولى آن ملك را فرزندى نبود و بدينسبب ، ملك و اهل مملكت او محزون ميزيستند . اتفاقا شبى از شبها ملك در عاقبت كار خود بفكرت اندر بود كه خواب بر وى غلبه كرد . در خواب ديد كه آب ببيخ درختى هميريزد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصدم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پادشاه هند در خواب ديد كه آب ببيخ درختى همىريزد و در اطراف آن درخت ، درختان بسيار هستند . ناگاه آتشى از آن درخت برجسته ، همهء آن درختان كه در اطراف آن بودند ، بسوزانيد . در آن هنگام ، ملك هراسان از خواب بيدار شد و غلامكى را خواسته ، به او گفت : به زودى شماس وزير را بنزد من آر . غلام بسرعت رفته ، شماس را حاضر آورد . شماس ، ملك را ، ديد