مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

239

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كردند و قصهء من را بازپرسيدند . من قصه بديشان فروخواندم . ايشان گفتند : ما گمان كرديم كه خواب بر تو غلبه كرده ، در آب غرق گشتهء . من از كنيزك جويان شدم . گفتند : او چون مفقود شدن تو بدانست ، جامه بر تن بدريد و عود بسوزانيد و طپانچه بر سر و روى خود زده ، بناليد . چون ببصره آمديم ، به آن كنيزك گفتيم كه : اين حزن و گريستن ترك كن . جواب داد : من بايد جامهء سياه بپوشم و در خانهء خود ، قبرى ساخته ، بر آن بنشينم و از تغنى توبه كنم . پس او چنان كرد كه گفته بود . تاكنون به همان حالتست . پس ايشان مرا برداشته ، برفتيم . چون به خانه برسيديم ، كنيزك را در آن حالت ديديم كه گفته بودند . چون كنيزك مرا بديد ، فريادى بركشيد كه من گمان هلاك او كردم . آنگاه هاشمى به من گفت كه : اين كنيزك از آن تست . گفتم : بدانسان كه گفته بودى ، او را آزاد كرده ، به من تزويج كن . هاشمى چنان كرد و متاعهاى گران‌قيمت و جامها و فرشهاى بسيار و پانصد دينار زر به من داد و گفت : در هرماه اين مقدار چيز به تو بدهم . و لكن به شرط اينكه نديم من باشى و مرا از غناء كنيزك محروم نگردانى . پس از آن هاشمى ، خانهء از ما خالى كرده ، فرمود كه تمامت ما يحتاج بدان خانه نقل كردند و كنيزك بدان خانه فرستاد . چون من به آن خانه رفتم ، خانه را چون خانهء يكى از بزرگان يافتم . آنگاه بسوى بقال رفته ، تمامت آنچه به من روى داده بود ، با بقال بازگفتم و مهر دختر او را رد كرده ، طلاقش دادم و درخواست كردم كه از طلاق دادن بىسبب بر من ببخشايند . پس از آن با هاشمى تا دو سال بسر برديم و خواستهء بىشمار آوردم . و حالت من از آنچه در بغداد بود ، بهتر و نكوتر شد . الحمد للّه فى المبدء و المعاد . 14 حكايت ملكزاده و شماس وزير و نيز از جملهء حكايتها اينست كه : در بلاد هند ، پادشاهى بود كريم الطبع و