مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

238

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخانهء هاشمى نميبردم . بسوى بقالى رفته ، دوات و ورقهء ازو بگرفتم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوان گفته است : به نوشتن بنشستم . بقال ، خط مرا نكو يافت و جامهاى مرا چركين ديد . از حال من جويان شد . من او را آگاه كردم كه غريب و فقير هستم . مرد بقال با من گفت : آيا در نزد من ميمانى كه روزى نيم درم با خورش و پوشش تو بدهم و تو حساب دكان من ضبط كنى ؟ گفتم : آرى . پس در نزد او ماندم و حساب او مضبوط مىكردم . چون ماهى برين بگذشت ، آن مرد ، دخل خود را فزون و خرج خود را كمتر ديد . كارهاى من بپسنديد . از براى من روزى يك درم قرار داد . و سالى بدين منوال بگذشت . آنگاه خواست كه دختر خود به من تزويج كند و مرا شريك دكان سازد . من دعوت او را اجابت كردم . دختر او را تزويج نمودم و در دكان بنشستم . ولى خاطرم شكسته و محزون بود . تا دو سال ، مرا حالت اين بود . تا اينكه روزى در دكان نشسته بودم . جماعتى را ديدم تكه طعام و شربت برداشته ، بسوئى ميروند . من از بقال سؤال كردم كه : اين جماعت از بهر چه طعام و شربت برداشته ، كجا مىبرند ؟ بقال گفت : امروز روز فرح و شادى توانگرانست . و امروز خداوندان لهو و لعب و عيش بنشينند . مرا نفس بتفرج ايشان مايل شد و با خود گفتم : شايد محبوبهء خويش در ميان آن جمع ببينم . با بقال گفتم : مرا نفس ، آرزوى تفرج مىكند . بقال مرا دستورى داد و طعام و شربت از بهر من مهيا كرد . من برفتم تا بنهر آمله برسيدم . مردمان را ديدم كه قصد بازگشت دارند . من نيز خواستم كه با ايشان بازگردم . ناگاه رئيس همان كشتى را كه هاشمى و كنيزك در آن بودند ، بديدم كه در نهر آمله همىرود . من او را آواز دادم . او و ياران او مرا بشناختند . با من معانقه