مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

237

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هستى . من ازين سخنان خرسند شدم . آنگاه هاشمى سر از پرده بدان سوى برد و با كنيزك گفت : به اين شرط راضى هستى يا نه ؟ كنيزك او را دعا گفت و شكر خدا بجا آورد . آنگاه هاشمى ، غلامكى را بخواست و به من اشارت كرده ، به او گفت : دست اين جوان بگير و جامهاى او بركن و جامهء فاخر بر وى بپوشان و او را با عطرها معطر ساخته ، نزد ما آور . در حال ، غلام مرا گرفته ، با من آن كرد كه خواجه فرموده بود . چون مرا پيش ايشان برد ، شربت در برابر ما بنهاد و كنيزك ببهترين نغمها تغنى آغاز كرده ، اين دو بيت برخواند : كس نستاندم به هيچ ار تو برانى از درم * مقبل هردو عالمم گر تو قبول ميكنى اى دل اگر فراق او ، آتش اشتياق او * در تو اثر نميكند تو نه دلى كه آهنى آن گروه را طربى سخت روى داد و آن جوان را نيز فرح ، زيادت شد و عود از كنيزك گرفته ، بزد و اين ابيات برخواند : نبيد روشن و آواز رود و روى چو ماه * موكلان صبوحند بامداد پگاه از اين سه دانه درافتند عاشقان در دام * از اين سه فتنه گرايند عاقلان بگناه حاضران را طرب و نشاط ، زيادت شد و پيوسته در فرح و شادى بودند . گاهى من و گاهى كنيزك تغنى ميكرديم . تا اينكه بمكانى برسيديم . در آنجا كشتى نگاه داشته و هركه در كشتى بود ، بساحل بيرون شدند . من نيز بساحل شدم . و من بى خود بودم . از بهر دفع پليدى بنشستم . خواب بر من غلبه كرد . در همانجا بخفتم . ساكنان كشتى بازگشته ، كشتى براندند و از من آگاه نشدند . از آن‌كه ايشان نيز خسته بودند . و مرا توشه در نزد كنيز بود . و من بيدار نگشتم مگر وقتى كه گرمى آفتاب بر من اثر كرد . آنگاه برخاسته ، كسى در آنجا نديدم و بحسرت بسر ميبردم تا كشتى بزرگ بر من بگذشت . من در آن كشتى نشسته ، ببصره رفتم . در آنجا كسى را نميشناختم و راه