مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
236
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و نود و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان گفته است كه : چون من به مكان خويشتن بازگشتم ، آن گروه از ساحل بكشتى بازآمدند و ماه ببر و بحر پرتو انداخت . آنگاه هاشمى با كنيزك گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه عيش بر ما مكدر مكن . كنيزك عود بدست گرفته ، چنان فرياد زد كه گمان كردند كه روانش از تن بدر شد . پس از آن گفت : به خدا سوگند كه استاد من درين كشتى است . هاشمى گفت : بجان تو سوگند كه اگر او درين كشتى باشد ، او را از صحبت خويشتن محروم نگردانم كه شايد بودن او اندوه از تو ببرد . و لكن دور ميبينم كه او در كشتى باشد . پس هاشمى از ملاحان بپرسيد كه : كسى را در كشتى گذاشتهايد يا نه ؟ ايشان گفتند : لا و اللّه . من ترسيدم كه سؤال و جواب بريده شود . آنگاه بخنديدم و گفتم : آرى . استاد او منم . كنيزك گفت : اين آواز خواجهء منست . پس غلامان بسوى من آمده ، مرا نزد هاشمى بردند . چون هاشمى مرا ديد ، بشناخت . با من گفت : واى بر تو . اين چه حالت است و ترا چه روى داده كه بدينسان شدى ؟ من حكايت به او حديث كردم و بگريستم . و آواز فرياد كنيزك از پس پرده بلند شد . هاشمى نيز با برادران خود سخت بگريستند . پس از آن هاشمى گفت : به خدا سوگند من به اين كنيز نزديك نشدهام و تا آن روز غناى او نشنيده بودم . و من مردىام كه خداى تعالى به من وسعت و گشايش داده . از بهر ديدن خليفه ببغداد آمده بودم . چون خواستم كه بسوى وطن خود بازگردم ، با خود گفتم از مغنيان بغداد ، كسى بخرم . آنگاه اين كنيزك را شرى كردم و نمىدانستم كه شما را حالت اينست . من اكنون خدا را گواه ميگيرم كه چون ببصره روم ، اين كنيزك را آزاد كرده ، به تو تزويج كنم و از بهر شما اسباب معيشت ترتيب دهم . ولى به شرط اينكه هروقت من تغنى بخواهم ، او از پشت پرده تغنى كند و تو از جملهء برادران و نديمان من