مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
231
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از خواندن صيغه آزادى ، او را به من عقد كرد و او از من آبستن شد . چند روزى نگذشت كه صلح در ميانه ما واقع شد و بطلب اسيران بيامدند . پس هركس را كه اسيرى بود ، رد نمودند و هيچ اسيرى بر جاى نماند مگر زنى كه در نزد من بود . رسولان گفتند كه : دختر فلان سرهنگ را رد نكردهايد . آنگاه در جستجوى زن بكوشيدند . چون دانستند كه آن زن در نزد من است ، او را از من بخواستند . من در غايت ملالت نزد او رفتم . و مرا گونه دگرگون بود . آن زن به من گفت : ترا چه روى داده ؟ گفتم : رسول ملك فرنگ بطلب اسيران آمده و ترا از من همىخواهند . گفت : بيم مدار و مرا نزد ملك ناصر برسان . من او را برداشته ، در پيشگاه ملك ناصر حاضر كردم . و رسول ملك فرنگ در پهلوى او نشسته بود . گفتم : اى ملك ، اين زنيست كه در نزد من بود . ملك ناصر و رسول به او گفتند : اى زن ، آيا به شهر خويش ميروى يا در نزد شوهر خود ميمانى ؟ زن جواب داد : اى ملك ، من مسلمان گشتهام و از شوهر مسلمان خود آبستنم . ملك پرسيد : تو اين مسلمان را دوست دارى يا وطن خود را ؟ زن ، سخن نخستين اعادت كرد . ملك با رسولان گفت : آيا شنيديد كه اين زن چه گفت ؟ رسولان گفتند : آرى . آنگاه بزرگ رسولان به من گفت : زن خود بگير و از پى كار خود شو . من او را گرفته ، بيرون آمدم . آنگاه كسى از پى من بفرستاد . من بنزد رسول بازگشتم . رسول به من گفت : مادر اين زن ، وديعتى با من فرستاده . همىخواهم كه تو آن وديعت بر وى برسانى . در حال ، صندوقى حاضر آورده ، به من داد . من صندوق گرفته ، به خانه آوردم . چون زن صندوق بگشود ، درو جامهاى ديبا و حرير و دو بدره زر بود . شكر خداى تعالى بجا آوردم . و اين فرزندان من زادهء آن زن هستند و آن زن اكنون زنده است و اين طعام را از بهر شما او پخته . ما از حكايت آن مرد شگفت مانديم . و اللّه اعلم .