مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

232

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت عاشق صادق و از جملهء حكايتها اينست كه : در زمان گذشته در بغداد ، جوانى بود از بزرگ‌زادگان كه از پدر ، مالى بسيار از بهر او بميراث مانده بود و او بكنيزكى عشق داشت و كنيزك نيز بر وى مايل بود . آن مرد ، كنيزك را شرى كرد و پيوسته مال برو صرف مينمود تا اينكه همهء مالش برفت و چيزى كه با او معيشت بگذارد ، بر جاى نماند . و آن جوان در ايام توانگرى بمجلس كسانى كه صنعت تغنى ميدانستند ، حاضر ميشد و در آن صنعت مهارت تمام داشت . روزى با ياران خود در كار خويش مشورت كرد . گفتند : ما از بهر تو صنعتى به از آن نميدانيم كه تو با كنيزك خود تغنى كنى و مال بدست آورده ، معيشت بگذارى . آن جوان و كنيزك او اين سخن ناخوش داشتند . كنيزك به او گفت : مرا رائى است صواب . جوان پرسيد : ترا راى چيست ؟ كنيزك گفت : مرا به فروش كه من و تو ازين سختى خلاص شويم و شايد كه من سبب بازگشتن خود بسوى تو باشم . جوان سخن او را پذيرفته ، او را ببازار